<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاغذهایم تمام شده...</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Apr 2008 09:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>راضی نبود...</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3333ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;روی لباس ها دستی کشید و در چمدان را بست.نشست روی تخت. دلش بدجوری گرفته بود. انگار از تمام عمرش داشت خداحافظی می کرد.سفری که به ناچار باید می رفت و احتمالن برای همیشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;برای این چند جمله آخر خیلی فکر کرد؛ خیلی بد است،کلیشه ای شده، همه همین را می گویند.پیش از سفر همه همین حال را دارند.پس چه جملاتی بهتر است ؟ با چه حسی؟چرا هیچ وقت نمی توانم آن چه را می خواهم بنویسم؟ چرا؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;سرش&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;گیج رفت و افتاد کف زمین .انگار میلیون ها مورچه توی سرش راه می رفتند،همه با یک آهنگ و همزمان پا می کوبیدند و وول می خوردند ... تکه ای از سرش جدا شد تکه ای از دستش و کم کم انگار که خمیری توی آب افتاده باشد روی زمین نه به شکل انسان که به شکل توده ای از تکه تکه های گوشت روی زمین بود.خون مثل حرکت جوهر روی کاغذ پخش می شد و تا زیر تخت می رسید، حالا می توانست ذهنش را رها کند تا بنویسد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;چمدانش را بست . دلش گرفت ازیادآوری همه چیزهایی که باید ترک می کرد.بازش کرد. لباس ها را یکی یکی بیرون آورد و دور انداخت،خالی شد، چمدانش را هم پرت کرد به گوشه ای . همه آن چه داشت را و تمام خاطراتی که در هر کدام نهفته بود را در شعله های آتش سوزاند تا خودش را رها کرده باشد از قید و بند خاطرات.پشت کرد به خانه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و راه افتاد توی جاده ای که همیشه قدم می زد. نمی توانست بسوزاند ،نمی توانست نابودش کند... خم شد و تکه سنگ کوچکی برداشت و فرو کرد توی جیبش و قدم زنان دور شد. سعی کرد فکر نکند به هیچ چیز،به هر چیزی که مربوط به چند لحظه پیش بود نباید فکر می کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;بی حوصله بلند شد و تکه هایش را گذاشت کنار هم، چشم هایش که انگار ورم کرده بودند توی حدقه جا نمی شدند ، با کف دست فشار داد و محکم شان کرد. خون ها را جمع کرد و سر کشید.راضی نبود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;چمدانش را بست...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;چه لزومی دارد که چمدانی باشد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;از خانه بیرون آمد و در را بست، احساس رهایی می کرد که مثل یک مست بی پروای هیچ چیز،همه چیز را به حال خود گذاشته بود تا زمان بر آن ها بگذرد ، تا نابودشان کند، تا هیچ نماند از آن ها حتا یادی در خاطر او...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;قلم را توی دستش چرخاند و بعد سه نقطه گذاشت آخر نوشته اش... نقطه ها بالا و پایین می پریدند ، می آمدند و خودشان را می کوبیدند به سرش ،اما نمی خواست ادامه بدهد و باز بنویسد، هنوز راضی نبود.دفتر را محکم بست و نقطه ها برای همیشه ماندند آخر نوشته ای که نا تمام بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چشم هایش هنوز نافرمانی می کردند و به راحتی نمی چرخیدند. از خانه بیرون آمد و در را بست.چشم هایش را بست و دوان دوان به سمتی رفت که نمی دانست کجاست.پایش گیر کرد به تنه یک درخت و افتاد.سرش به زمین خورد و شکاف بزرگی برداشت. از آن شکاف میلیون ها مورچه راه افتادند و لابلای خاک ها و سنگ ها گم شدند.دیگر احساس آرامش می کرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 238px; HEIGHT: 145px&quot; height=184 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.residencexii.org/images/sad-woman2.jpg&quot; width=374 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 09:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تفاوت- فروغ فرخزاد</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;وقتي در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاري روي صندلي راحتي‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشي که او در نظر من بزرگ جلوه مي‌داد به رويم نگريست و آن وقت مثلِ اين که صداي به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رويا بار و شيريني بيدار کرده باشد آهسته گفت:&lt;BR&gt;«عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش مي‌کنم بفرماييد.»&lt;BR&gt;با اندوه پيش رفتم، قدم‌هايم مرا مي‌کشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اين‌قدر بي‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر مي‌کردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش مي‌کند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوش‌بختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشم‌هاي او با سنگي روبه‌رو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آن‌چه که من جست‌وجو مي‌کردم نقش نشده باشد. پيش خودم فکر کردم:&lt;BR&gt;من نبايد مثلِ هميشه تسليم او باشم، من مي‌خواهم حرف‌هايم را بزنم و او بايد گوش بدهد، او بايد جواب بدهد، من او را مجبور مي‌کنم، و در تعقيب اين فکر با اطمينان و اندکي خشونت در مقابلش ايستادم.&lt;BR&gt;«مي‌داني که براي چه آمده‌ام؟!»&lt;BR&gt;مثلِ بچه‌ها خنديد. شايد به من و شايد براي اين‌که در مقابل حرف‌هاي من عکس‌العمل خُرد کننده‌اي نشان داده باشد. آن‌وقت درحالي که با يک دست صندلي روبه‌رو را نشان مي‌داد و با دستِ ديگرش کتابِ قطوري را که به روي زانوانش گشوده بود مي‌بست و گفت: «البته که مي‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمي بنشينيد و خودتان را گرم کنيد، اين‌جا، نزديک بخاري.»&lt;BR&gt;وقتي روي نيمکت نشستم فکر کردم که او چرا مي‌کوشد تا با تکرار کلمة «شما» بين من و خودش ديواري بکشد.&lt;BR&gt;آه، بعد از يک سال، بعد از يک سال، من هنوز براي او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتي که در آن حال «من و او» ديگر وجود نداشته‌ايم بعد از لحظات پيوند، بعد از لحظات يکي بودن و يکي شدن.&lt;BR&gt;آن وقت از خودم پرسيدم: چه مي‌خواهي بگويي، با اين ترتيب و با صداي بلند، بي‌آن‌که خودم توجهي داشته باشم تکرا کردم:&lt;BR&gt;«با اين تريب.»&lt;BR&gt;و صداي او را شنيدم:&lt;BR&gt;«حالا مي‌توانيم شروع کنيم.»&lt;BR&gt;سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون درياي ديوانه‌اي در مقابلِ او طغيان کنم و به روش بيايم. پنجه‌هايم را گشودم، در لبانم لرزشي پديد آمد، در جاي خود اندکي به جلو خزديم، مي‌خواستم فرياد بزنم:&lt;BR&gt;«که چه؟ چرا به من راه نمي‌دهي؟ چرا مثل ديواري در مقابلم ايستاده‌اي؟ يا راهم بده، يا راهم را باز کن، يکي از اين دوتا. هيچ‌وقت نمي‌گويي که از من چه مي‌خواهي، هيچ‌وقت ندانستم که براي تو چه هستم. بگو، فقط يک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتي اگر کلمة تلخي باشد.&lt;BR&gt;شايد اولين کلمات هم از ميانِ لبانم بيرون آمدند، اما بغض گلويم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرماي وحشت‌انگيز و تمسخر‌آلودي لبريز بود، دهانم را بست و پلک‌هايم را به زير انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زير لب گفتم: «آه ديوانه، ديوانه!»&lt;BR&gt;نگاهم از روي انگشتانِ لرزانم به پايين خزيد و به روي گل‌هاي رنگارنگِ فرشِ قالي، نوک کفش‌هاي او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبي هويدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بي‌رنگ و باريک بود و دستة عينک رابا هيجان مي‌فشرد، سينه‌اش که زندگي در پشت آن گويي بالبخند - خاموشي «زندگي» را مي‌نگريست و چانة محکم و لب‌هاي لرزانش، و نمي‌دانم چرا بي‌هوده آرزو کردم که بروم، به جاي دوري بروم و همه چيز را فراموش کنم.&lt;BR&gt;او از جايش بلند شد و درحالي که با قدم‌هاي کشيده‌اش به سوي من مي‌امد گفت: «و بالاخره هيچ چيز معلوم نشد!»&lt;BR&gt;سرم را با بي‌اعتنايي نوميدانه‌اي تکان دادم.&lt;BR&gt;«چه چيز را بگويم چه چيز را؟»&lt;BR&gt;به نظرم رسيد که آن چه مرا رنج مي‌دهد از او جداست، چيزي است در خودِ من و چسبيده به دنياي تاريک من و افزودم:&lt;BR&gt;«قضيه خيلي يک‌طرفي است نه، من اشتباه مي‌کنم من بايد بروم و به تنهايي فکر کنم.»&lt;BR&gt;آن‌وقت او دست‌هايش را گذاشت روي شانه‌هاي من و روي صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌هاي لاغر و پيشاني بلندش را به گونه‌ها و پيشاني من ماليد و در همة اين احوال من بوي تنش را با عطش تنفس مي‌کردم و دنياي من در ميان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌هاي خاکستري و سرد، رنگ مي‌گرفت.&lt;BR&gt;«اگر يک کمي از خودمان بيرون بياييم شايد بتوانيم اطراف‌مان، و ديگران را هم ببينيم.»&lt;BR&gt;«عزيز من، کلمات خيلي زيبا و در عين حال خيلي تو خالي هستند. مي‌فهمي چه مي‌خواهم بگويم، بهتر نيست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنياي مسخرة کلمات تنظيم کنيم؟»&lt;BR&gt;آه، او پيوسته با اين فلسفه‌ها مرا گم‌راه مي‌کرد. انديشيدم چه مي‌خواهد به من بگويد. آيا دوستم دارد؟!&lt;BR&gt;اين اولين ادراکم از گفته‌هاي او بود. بي‌آن‌که به مقصود حقيقي او توجه داشته باشم، هيچ‌وقت راجع به گفته‌هاي او عميقانه فکر نمي‌کردم. از اين کار مي‌ترسيدم و پيوسته در همة حرکات و گفته‌هاي او به دنبال يک اعتراف مي‌گشتم، اعترافي که به آن احتياج داشتم، مي‌خواستم راحت بشوم و او زيرکانه با من بازي مي‌کرد.&lt;BR&gt;با هيجان دست‌هايم را به دور گردنش حلقه کردم:&lt;BR&gt;«دوستم داري، نه؟ دوستم داري؟»&lt;BR&gt;و در آن حال دلم مي‌خواست که از فرط شادي گريه کنم، اما او خودش را با اندکي تاثر و حالت رميده‌اي از ميانِ بازوانِ من بيرون کشيد، به سوي ديگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتاب‌ها ايستاد.&lt;BR&gt;«همه‌اش حساب مي‌کني، همه‌اش به خودت فکر مي‌کني.»&lt;BR&gt;و آن وقت با هيجان به‌طرف من برگشت.&lt;BR&gt;«بيا انسان بشويم، بزرگ بشويم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بياوريم.»&lt;BR&gt;آه. دنياي او براي من قابل لمس نبود. دنياي او براي من جسميت نداشت. مي‌دانستم که چه مي‌خواهد و چه مي‌گويد. مي‌دانستم که فقط مي‌خندد، فقط مي‌خندد، فقط مي‌خندد به همه‌چيز و به همه‌کس، حتي به خودش. اما من نمي‌توانستم مثل او باشم، مي‌خواستم فرياد بزنم:&lt;BR&gt;«دستم را بگير و با خودت ببر به هرکجا که مي‌خواهي، شايد يک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.»&lt;BR&gt;اما احساس کردم که قدم‌هايم در سستي و رکودِ وحشتناکي فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هايم مرا ياري نمي‌کنند. من هنوز در تارهاي ابريشمين زندگي اسير بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان ديگر، به آن اوج رسيدن، به آن وارستگي و بي‌نيازي رسيدن...آه، شايد همة سال‌هاي عمرم کافي نبودند و من بي‌هوده تلاش مي‌کردم: بي‌هوده تلاش مي‌کردم تا او را به سطحِ زمين به آن جايي که خودم زندگي مي‌کردم باز گردانم.&lt;BR&gt;از مقابل گنجة کتاب‌هايش برگشت و کنارِ من ايستاد. مثلِ شيطاني تاريک و وسوسه‌انگيز بود.&lt;BR&gt;«گفتي اين آخرين بار است که به ديدنِ من مي‌آيي، نه؟»&lt;BR&gt;قلبم لرزيد. نمي‌خواستم او به همين آساني اين دوري و گسستن را قبول کند، دلم مي‌خواست دستم را بگيرد و مرا به خودش بفشارد و در صدايش اندوهي باشد و بگويد «تو اين کار را به‌خاطر من نخواهي کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاريکي برگرداندم و نوميدانه گفتم:&lt;BR&gt;«اين طور تصميم گرفته بودم.»&lt;BR&gt;«وحالا چه‌طور؟»&lt;BR&gt;بيش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزديکِ من بود، زندگي من بود و من ديگر چه مي‌خواستم؟&lt;BR&gt;«حالا، حالا،...آه، نمي‌دانم!»&lt;BR&gt;شايد او همين را مي‌خواست، همين تزلزل و ترديد را و من او را کشف نمي‌کردم. اين خيلي دردناک بود. آن‌وقت او با اطمينان برخاست.&lt;BR&gt;«شام را با هم مي‌خوريم.»&lt;BR&gt;من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نيم بود و انديشيدم:&lt;BR&gt;«نبايد تسليم بشوم، نبايد مغلوب بشوم.»&lt;BR&gt;و در همان حال گويي او با نگاهش به من مي‌گفت:&lt;BR&gt;«دختر کوچولوي احمق، فتح و شکست چه معني دارد...آيا دوست داشتن براي تو کافي نيست؟»&lt;BR&gt;«البته شام مي‌خوريم، اما بعد...»&lt;BR&gt;و او با خون‌سردي گفت:&lt;BR&gt;«بعد هر طور که دلت مي‌خواهد رفتار کن.»&lt;BR&gt;«من اين‌جا نمي‌مانم.»&lt;BR&gt;و فقط اين حرف را زدم تا او بگويد «بمان» و لااقل يک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌اي که در گوش من صدا مي‌کند، چيزي خواسته باشد.&lt;BR&gt;«اما او خنديد، خنده‌اش رنجم مي‌داد، چون مي‌دانستم که همه چيز را در من مي‌خواند.»&lt;BR&gt;«البته اگر بخواهي، مي‌روي.»&lt;BR&gt;من بي‌آن‌که خودم بخواهم التماس مي‌کردم با جملاتي که هيچ مفهوم ديگري جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب مي‌کرد، بي‌آن‌که لحظه‌اي از آن اوجِ بي‌نيازي پايين آمده باشد.&lt;BR&gt;آهسته گفتم:&lt;BR&gt;«نه، اگر تو بخواهي مي‌مانم...و در غير اين صورت...»&lt;BR&gt;نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل اين‌که مي‌خواست بگويد: «بازي نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنايه‌آلودي گفت:&lt;BR&gt;«من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمي... تو مي‌داني که در اين مورد خودت بايد تصميم بگيري.»&lt;BR&gt;ميز کوچکش را جلو کشيد.&lt;BR&gt;«شراب خوبي هم در خانه داريم.»&lt;BR&gt;من مي‌دانستم که تسليمم و تلاشي نکردم. هيچ‌چيز نگفتم. مي‌ترسيدم که تا مرحلة زنِ حساب‌گري تنزل کنم.&lt;BR&gt;در مقابلِ من پشتِ ميز نشست و درحالي که جام را پُر مي‌کرد به شوخي گفت:&lt;BR&gt;«آن‌هايي که با زبان‌شان به آدم فحش مي‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش مي‌کنند.»&lt;BR&gt;و با لبخند پُرمعنايي به صورت من نگاه کرد.&lt;BR&gt;شب تاريک و سنگين بود و آتش در بخاري با زمزمة ملايمي شعله مي‌کشيد. خسته و نااميد سرم را بلند کردم و اطراف را نگريستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همة ديوارها از قفسه‌هاي کتاب پوشيده شده بود و او در ميان اين همه کتاب زندگي مي‌کرد.&lt;BR&gt;و ناگهان حس کردم که او برايم سنگين و غيرقابل درک است. نمي‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در ميان دو دست گرفتم و به تلخي گريستم.&lt;BR&gt;«آه خداي من، پس من چه بايد بکنم؟»&lt;BR&gt;و او با خون‌سردي گفت:&lt;BR&gt;«دوستِ کوچکِ من نوشيدني‌ات را بخور، آن‌وقت مي‌رويم در آن اتاق دراز مي‌کشيم و من براي تو قصه مي‌گويم.»&lt;BR&gt;سرم را بلند کردم. چيزي در چشم‌هايش مي‌سوخت. حس کردم که پلک‌هايم داغ و سنگين مي‌شوند. رويايي روي پيک‌هايم ايستاده بود. شب در ظلمت نفس مي‌کشيد، اما به نظرم رسيد که از پشت شيشه‌هاي پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ مي‌کند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;IMG alt=&quot;عکاس : موژان حقایق&quot; hspace=0 src=&quot;http://mobile.photomillenium.com/Photos/Gallery/9637.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Feb 2008 08:37:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بنگ</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#3333ff&gt;همه معلوم همه سفيد بدن برهنه سفيد يک متر پاها چسبيده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمين سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. ديوارهاي سفيد يک متر در دو متر سقف سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. بدن برهنه سفيد ثابت فقط چشم‌ها اندکي. رد پاها درهم ريختگي‌ها خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست رو به جلو پاها سفيد پاشنه‌ها چسبيده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفيد تابان. بدن برهنه سفيد ثابت هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها  در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا سفيد بر سفيد. فقط چشم‌ها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمه‌هاي کوتاه اندک تقريباً هيچ همگان معلوم. رد پاها در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سياه خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد نور حرارت ديوارها سفيد تابان يک متر در دو متر. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. پاها سفيد ناپيدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. چشم‌ها فقط ناتمام فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد. همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نه تنها. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت يک متر سفيد بر سفيد ناپيدا. نور حرارت همهمه اندک تقريباً هيچ همواره همان همگان معلوم. دست‌ها سفيد ناپيدا آويزان ازهم باز گودي کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. فقط چشم‌ها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نفري. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد بنگ همهمه بنگ سکوت. لب‌ها انگار به هم دوخته ريسمان سفيد ناپيدا. بنگ شايد از طبيعتي يک ثانيه تقريباً هيچ از حافظه تقريباً هيچ. ديوارها سفيد هر کدام با آثار خود درهم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. نور حرارت همه معلوم همه سفيد تلاقي‌هاي سطح‌ها ناپيدا. بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد اين معنايي از حافظه تقريباً هرگز. پاها سفيد ناپيدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود هوپ جاي ديگر. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو پاها چسبيده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جاي ديگر جايي همواره اما نامعلوم. فقط چشم‌ها فقط نه تمام فرضاً آبي حفره‌هاي آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفيد سطح‌ها سفيد تابان بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي از حافظه تقريباً هيچ. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر سفيد بر سفيد ناپيدا قلب سوفل بي‌صدا. فقط چشم‌ها فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقي‌هاي ناپيداي سطح‌ها فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. بيني گوش‌ها حفره‌ها سفيد لب‌ها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا. بنگ همهمه‌ها اندک تقريباً هيچ يک ثانيه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا همه معلوم بيرون اندرون. بنگ شايد طبيعت يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم تر آبي و سفيد در باد. سقف سفيد تابان يک متر مربع ناديده هرگز بنگ شايد از آن مفري يک ثانيه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سياه درهم ريختگي‌ها خاکستري نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد هميشه همان. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همواره همان همان زمان اندکي کم‌تر از حافظه تقريباً هيچ بنگ سکوت. افتاده اندکي صورتي ناخن‌ها سفيد تماماً. موهاي بلند فروافتاده سفيد ناپيدا تماماً. جاي زخم‌ها ناپيدا به همان سفيدي که گوشت تن مجروح اندکي صورتي پيش از اين. بنگ تصوير اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي آبي و سفيد در باد. سرگرد بالا گرفته بيني گوش‌ها حفره‌ها سفيد لب‌ها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا تمام. فقط چشم‌ها فرضاً آبي ثابت روبه جلو آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطح‌هاي سفيد تابان فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبيعت اندک بعيد تقريباً هرگز يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم‌تر همواره همان آبي سفيد در باد. رد پاها در هم ريختگي‌ها خاکستري روشن چشم‌ها حفره‌هاي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو بنگ شايد معنايي بعيد تقريباً هرگز بنگ سکوت. سفيد برهنه يک متر ثابت هوپ ثابت جاي ديگر بي صدا چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها حفره‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جاي ديگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم‌تر چشم تيره و سفيد نيمه بسته مژه‌هاي بلند التماس کنان از حافظه تقريباً هيچ. در دور دست برق زمان همه سفيد تمام همه از پيش هوپ برق ديوارها سفيد تابان بي‌آثار چشم‌ها آخرين رنگ هوپ سفيد تمام. هوپ ثابت آخرين جاي ديگر پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل برهم عمود دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفيد ناپيدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکي صورتي يک متر ناپيدا برهنه سفيد همه معلوم بيرون اندرون تمام. سقف سفيد ناديده هرگز بنگ قديم ها اندکي تقريباً هيچ يک ثانيه کف زمين سفيد ناديده هرگز شايد از آن‌جا. بنگ قديم‌ها اندکي شايد معنايي طبيعتي ثانيه‌اي تقريباً هيچ آبي و سفيد در باد از حافظه ديگر هيچ. سطح‌ها سفيد بي آثار فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفيد قلب سوفل بي‌صدا. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفيد ثابت روبه جلو پير بنگ آخرين همهمه شايد نه تنها يک ثانيه چشم کدر سياه و سفيد نيمه بسته مژه‌هاي بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;STRONG&gt;ساموئل بکت-برگردان: منوچهر بدیعی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 397px; HEIGHT: 331px&quot; height=494 alt=&quot;عکس:گلاره قیدرزاده&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.foto.ir/Photos/Gallery/38445.jpg&quot; width=295 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.foto.ir/Photos/Gallery/38445.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 07:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست باز یافته-دیوید هوفمان-ترجمه اسدالله امرایی</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300ff&gt;در مدرسه او نزدیک ترین دوستی بود که می شد اسم دوست دختر رویش بگذاری.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;وقتی درسشان تمام شد گفت:با من در تماس باش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;دخترک گفت:خیلی خوب،تو هم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;اولین باری که بعد از آن همدیگر را دیدند پنج سال بعد بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;-خوب شد دیدمت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;-خیلی خوب،تو هم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;-با من در تماس باش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;-خیلی خوب، تو هم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Sep 2007 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;تا دوباره &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mahdie.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;سنگ و کلوخ&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Sep 2007 08:56:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزیره -4</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;لیوان روی میز افتاد،شیرها ریخت روی زمین،دوید&amp;nbsp; دستمال آورد و فرش را پاک کرد... کتاب هایش را برداشت تا از فضای سنگین اطرافش دور شود،دستی بزرگ &quot;اشعار کامل پینک فلوید&quot;و &quot;زندگی تئاتری من&quot;را از دستش کشید و از بالای سرش پرت کرد ان طرف اتاق... ظرف های زیادی شکسته بود در زندگی شان اما کتاب که پرت شد انگار تمام زندگی مچاله شد در گوشه ای و رفت تا...&lt;BR&gt;صداها بالا رفت و بالاتر &quot;من آرامش ندارم نمی گذارم تو هم داشته باشی&quot;... بیش از حد همه چیز طبیعی شده بود،فریاد ها ،نگاه ها،اشک ها... همه چیز...&lt;BR&gt;نشسته بود روی مبل و پاهایش را گرفته بود توی بغلش ،به لیوان زرد خیره شده بود،لیوانی که افتاده بود روی میز و ته مانده های شیر بی خیال و آسوده تویش مانده بود و تکان نمی خورد.فرو رفت توی لیوان و هی راه رفت و لیوان قل خورد ،افتاد و فرو رفت توی نقش قالی ،شیر را مزمزه کرد،هنوز گرم بود ،مثل شیر مادر...&lt;BR&gt;با این همه جر و بحث که همیشه داشتند چه جای بچه بود؟او چه گناهی کرده که باید بیاید و تماشاچی شکستن ظرف ها و بالا رفتن صدا ها باشد و حالا هم کتاب ها...وقتی بزرگ شد هم برود یا صدای بلند بشنود یا خودش...&lt;BR&gt;صدا توی گوشش می پیچید...می پیچید...می پیچید،دیگر نتوانست تحمل کند،برخاست و میز را محکم به زمین کوبید،بلند بلند حرف می زد و بعد مثل این که داستان غم انگیزی خوانده باشد که طاقت از کفش رفته باشد،خودش را هی زد،آن قدر به سر و صورتش زد و آن قدر به قلبش چنگ زد که انگار می خواست درش بیاورد و پرتش کند تا بخورد به دیوار و له شود بلکه آرام بگیرد.&lt;BR&gt;به خودش پیچید و غلت زد روی زمین... توی بیمارستان احساس کرد مسئولیت بزرگی از دوشش برداشته شده&quot;همان بهتر که به دنیا نیامد&quot;&lt;BR&gt;خیره شده بود به سقف.خسته بود از بوس و کنارهای بعد از دعوا،می دانست که او هم خسته است.&lt;BR&gt;چشمش به خشکی افتاد ،دست و پایش را گم کرد.دریا آرام بود و آبی...&lt;BR&gt;بسته های کاغذ را با دقت توی قایق چید و قلم ها را&amp;nbsp; ریخت توی جعبه ای و آرام درش را بست.چاقویی که تازه خریده بود و تیزش کرده بود برداشت،به همه چیز نگاه کرد ،فکر کرد به هیچ چیز دیگری این همه محتاج نیست.یادش به شرابی افتاد که سال ها پیش انداخته بود،می توانست همراه خوبی باشد...&lt;BR&gt;خشکی نزدیک می شد و نزدیک تر...&lt;BR&gt;کاغذ و قلم ها را به جزیره آورد،ساعت ها خیره شد به آن ها،بعد مثل این که الهامی به قلبش رسیده باشد برخاست و جامش را پر کرد،جام پر و خالی شد ،یک قطره هم توی بطری نماند.سرش گیج رفت...گیج...گیج... قلبش گرم تر از همیشه بود با این که حس می کرد زنده بودنش حتی برای خودش هم مفید نیست.تیزی چاقو زیر نور برقی زد،همه جا تلو تلو می خورد،چاقو دور و نزدیک می شد.چشم هایش را بست و چاقو را کشید روی رگ های دستش،دوباره کشید.سرخوشانه برخاست ،تلو تلو می خورد و خون می ریخت...&lt;BR&gt;صدای آژیر شنید،چشم هایش را باز کرد ،همه جا سیاه بود اما... خانه پر از خون بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;**&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=1&gt;جزیره ها تمام شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jul 2007 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزیره-3</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;به دنیا که آمدیم... یادت هست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;سرش را از روی زمین بلند کرد،به دست هایش نگاهی انداخت،می سوختند.پوستش برگشته بود و رنگ گوشت فرو می رفت توی مردمک ها،دخترهای زیادی بازی می کردند و یکی هم بالای سرش ایستاده بود و با ترس نگاهش می کرد.چه اتفاقی افتاده بود؟خرگوش های خوش حالی که دور پسرک و شمع ها یش می چرخیدند چقدر نا آشنا بودند روی دفتری که حالا توی دستش بود.دختر می گفت:دیکته داریم!دیکته؟!چه لغت عجیبی.... تکرار کرد... دیکته؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;انگار روی ابرها داشت راه می رفت،سرش تمام تنش را بالا می کشید،همه چیز نا آشنا بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;دستمال توالت را گرفت و کشید،می چرخید و می چرخید و نوار باریک دستمال مثل طنابی از توالت تا اتاق کشیده شده بود .با چه ترفندهای و نگاه های غمگینی دستمال را&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;گرفتند و نشاندند... چه اتفاقی افتاده بود که خودش هم نمی دانست؟همیشه یک نفر مواظبش بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;روی فرش ها که می نشست و داغ می شد چه لذتی داشت ،اگر چه مادر همه چیز را وحتی او را به زور می شست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;گل سرخ را که دید ،رفت به بعد از ظهرهایی که می نشست و حرف هایش را برای گل ها می گفت ... انگار از یک دریچه ی تنگ به دالانی وسیع می رفت...آدم ها و اشیا متفاوت که همگی آشنا بودند حالا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;چقدر دلش می خواست هرگز چیزی به خاطرش نیامده بود و همه کس و همه چیز برای همیشه نا آشنا می ماند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;تکه ای نان در دهان گذاشت و با صدای بلند گفت :پارو!صدای خودش را شنید.چقدر غریبه بود با صدایی که از حنجره اش آمد و از دهانش بیرون پرید و توی سرش پیچید،انگار آرامش بدنش به هم ریخته بود و خاری گلویش را بریده بود و کاسه ی سرش مثل یک کوزه در دست دیوانه ای که هی درونش فریاد بزند بازیچه ی صدایی نا آشنا شده بود،هی می پیچید،می پیچید...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;****&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;کارش شده بود این که دراز بکشد روی تخت و چشم بدوزد به سقف،آن قدر خیره نگاه می کرد تا خوابش ببرد و البته خوابش می برد پیش از آن که فکر های آزار دهنده سراغش بیایند و او مثل آن شب به یک جست پایین بیاید و بدود تا به حمام برود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;به آشپزخانه رفت و هر چه قرص بود حل کرد توی آب لیوان ،دوش که باز بود و بخار همه جا را گرفته بود و وان بزرگ و کثیف دهان باز کرده بود تا ببلعدش ،لیوان را نزدیک آورد و نزدیک تر،چشم هایش را بست و سرکشید.معده اش نمی پذیرفت انگار و بینی اش تحمل آن همه بوهایدرهم و برهم را نداشت.نصفش را بالا آورد...کثیفی ی وان چه اهمیتی داشت حالا که باید تنش را به خاک می مالیدند و اصلن خودش خاک&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;می شد.خزید و رفت توی آب،پاهایش را شل کرد تا بالا بیاید،بالاتر و بالاتر،نوک انگشتها از آب بیرون آمد،خندید!انگار اولین بار بود که پاهایش را می دید.به یاد تولدش افتاد که چرایش را خودش هم نمی دانست.خیلی وقت ها پیش می آمد که چرایی ی خیلی چیزها را نمی دانست... اصلن چطور ممکن است آدم یاد چیزی بیفتد که آن را ندیده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و درک هم نکرده آن را؟چه حسی و نیرویی است درون آدم ها که می کشاندشان به چیزی که خودشان نمی دانند چیست و برای چه هست؟مثل همیشه در این چرا های تو در تو غرق شد و بعد مثل همیشه گفت چرا باید در هر چیزی پی ی دلیلی گشت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;حالش باز به هم خورد،سرش سنگین شده بود و در آن گیر و دار سوزش معده و عق هایی که از اعماق درونش بالا می آمد و سرگیجه ی دوست داشتنی ای که مثل گیجی های زمان مستی بود فکر کرد &quot;حالا می روم به سمت آن دو ماهه ای که همان بهتر که به دنیا نیامد&quot;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;وسط این گیر و دار که سرش کم کم داشت می رفت زیر آب ،باید برادر کوچک و فضولش را شاشی آن قدر فشار می داد که می دوید به سمت توالت و بعد از خلاصی از آن همه آب که داشت می ترکاندش ،بیاید به سمت صدای آبی که از حمام می آمد و در را باز می کرد تا کنجکاوی اش را پاسخی گفته باشد یا به خیال خودش پدرو مادرش را به دام بیندازد آن وقت شب!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;باز باید بار تنهای اش را چند روزی می بست توی چمدان و روی تخت بیمارستان بغل می کرد یا توی راهرو های سرد و بی روح آن جا با خودش این ور و آن ور می برد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;این خیره نگاه کردن ها به سقف،خودش می آمد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و سقف مثل مادری که برای طفلش لالایی می خواند ،می خواباندش تا باز حمام و لیوان و بیمارستان تکرار نشود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0033ff&gt;این طور نوشتن واقعن که کار دشواری است ،خودت هم نمی دانی که بعد از این چه خواهی نوشت و کی می نویسی؟یک روز ناخوشی و نمی نویسی یک روز احساس می کنی باید بنویسی!زیباست این تجربه ی تازه... &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2007 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزیره-2</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پارس می کرد بی هیچ توجهی&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;از پنجره به بیرون نگاه کرد، صدایش را تعقیب می کرد در تاریکی ی شب،بی هیچ نوری،در فاصله ای کمتر از نیم متر ایستاده بود و پارس می کرد.تنها یک دیوار فاصله بود میان شان.همیشه انگار فاصله ای هست که آدم را نگه می دارد از هر چه تهدیدش می کند و یا هر چه بی هیچ تهدیدی می ترساندش.همین که دیوارها برداشته شد،انگار همه چیز یکی می شود در هم فرو می رود... فرو می رود... همه چیز یکی می شود، فاصله ای نیست....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;زندگی ها که منطبق شد و روی هم افتاد دیگر دست و دلت همیشه باید بلرزد که یک جای کار می لنگد،دست خودت هم نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;وقتی با ناف وصل شده ای به مادرت،وقتی نطفه ای از کمر پدر تو را به دنیا می آورد،می آیند تا زندگی ات را منطبق کنند بر هم، راه بگذارند پیش رویت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پدر از کارش بر می گشت، به نمایشگاه کتاب سری زده بود و کلی کتاب&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;با خودش آورده بود،برای هر کدام یکی و برای او چند تا ،همه هم از یک نویسنده ،از همان هایی که پدر می پسندیدشان و حالا که دخترش به راهی خلاف افتاده بود به گمانش،نیز بود تا ذهنش پالایش شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;کتاب ها را گرفت و خواند ،هیچ چیز حتی ورق پاره ای هم ناخوانده نمانده بود در خانه ،همه چیز از چشم و ذهن و گاه صدایش گذشته بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;اعتیادش از همان جا شروع شد. از همان وقت هایی که با اضطراب ،کتاب های امانت گرفته شده را می پیچید لای روزنامه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و می خواند.همیشه کتاب درسی کنار دستش بود و گوشه ی آشپز خانه ،جایی که هیچ کس متوجه حضورش نبود به خواندن مشغول می شد.اگر هم مادر سر می رسید،زیر یخچال بهترین مخفی گاه بود برای کتاب های ممنوعه ای که می خواند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;دالان های پر از خار بر در و دیواری که هر روز از آن ها می گذشت و هر لحظه،تیرهایی که از هر سمت به سویش می آمد،نفسی که می رفت و به سختی بر می گشت،همه چیز انگار...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;نایلون را با حالتی بچگانه روی سرش می کشید ،مادر بود که فریاد می زد تا دوباره تکرار نشود.حس خوبی بود وقتی با یک دست بینی اش را می گرفت و با دیگری دهانش را ... طناب ها هر کجا ممکن بود در ذهنش آویزان شوند،گاهی از درخت،گاهی نرده و گاهی حتی از آهن های بی رمق و بی طاقت لبه ی بام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;وقتی که می چپانندت توی قالبی که منطبقت کنند بر هرچه می خواهند ،تو حالا هر چه می خواهی تلاش کن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پارس می کرد و دور می شد بی هیچ توجهی که کسی ایستاده این طرف و نگاهش می کند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;--&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0033ff&gt;دو سه روزی نیستم .وقتی بر می گردم ،احتمالن باز هم می نویسم بقیه اش را!تمرین و آزمون خوبی است برای نوشتن.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2007 19:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزیره-1</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0033cc&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;می خواهم داستان جزیره را در چند قسمت بنویسم.و هر کدام را همان وقت که بنویسم درون وبلاگ خواهم گذاشت بی هیچ ویرایشی.به نظر کار دشواری است اما سعی خودم را خواهم کرد و منتظر نظرات شما هم می مانم و استفاده می کنم&lt;/FONT&gt;.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0033cc&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;پناه گاهی برای لیلا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پارو که می خورد توی آب ،موج بر می داشت و آرام آرام دور می شد.قلبش از ناباوری ی این رهایی داشت می ترکید اما دست ها را با آرامش تکان می داد،پاروها تکان می خوردند ،موج ها دور...دور...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;تا چشم کار می کرد آب بود،هوا آرام و موافق. تن را رها کرد در آسودگی ی خیال و بی واهمه ی آب و هوا و قایق&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;فرو رفت توی خودش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;تمام دارایی اش را با وسواس چیده بود توی قایقی که حالا روان بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;بچه ها فریاد می زدند&quot;لیلا&quot;!و همه جیغ کشان به سمتی فرار می کردند و این شده بود تفریح و بازی شان که همدیگر را بترسانند از او.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;از کنار لیلا گذشت.اولین بار بود که احساس عمیق درد انسان ها و تنهایی را می فهمید.وقتی آن قدر با سواد شد که بتواند بنویسد علی و لیلا ،آن قدر خوش حال بود که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;به هر بهانه ای از خانه بیرون می زد تا لیلا را ببیند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;بشقاب انگور را گرفت طرف او ،دود سیگارش را فرستاد توی هوا و با شک به چشم هایش خیره شد.انگورها را برداشت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و گذاشت روی دامنش و دوباره پک زد .نشستن جایز نبود.پدر اگر می فهمید عصبانی می شد حتمن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;لیلا با ان لباس های رنگارنگ و دامن های پرچین اش و علی با آن کلاه نمدی و کت بلند ؛انگار که از دوره ی قاجار پرتشان کرده بودند دور میدانی که کلی مدرن شده بود حالا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;انگار لال بود.اصلن حرف نمی زد فقط نگاه می کرد و سیگار می کشید ،آن قدر که سیگار شده بود از اجزاء صورت و دستش.همیشه هم &quot;تیر&quot;می کشید.جوی آب مزه ی دهان لیلا را می برد به همه جای شهر ،آن دورها که قدم لیلا سال ها بود نرسیده بود به آن جا ،درست مثل صدایش که تا به حال کسی نشنیده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;آدامس تعارفش کرد،با سر گفت نه!ترسید و دوید به سمت خانه! چه شده که لیلا از من چیزی نمی گیرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;تمام فکر کودکانه اش را لیلا پر کرده بود با آن دست ها و موهای حنایی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;مادر که کاسه ی آش را به دستش داد تا ببرد برای لیلا .با تردید بیرون رفت.اگر باز هم قبول نکرد چه؟چرا از من عصبانی شده؟... کاسه را گرفت و برای اولین بار جلوی چشمانش برخاست و در چوبی را باز کرد و رفت تو!داد زد:بیا تو!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;پاهایش سست شد ... پس لال&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;نبود؟حالا که عصبانی شده چه بلایی می خواهد سرم بیاورد؟... بوی کاه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;گل و راهروی تاریک مکیدش به درون،محو زیبایی اش شده بود با آن دیوارهای گاه گلی.جلوتر نرفت تا این که با کاسه ی خالی برگشت...قدش فقط کمی بلند تر از زانوی لیلا بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;فردا که از مدرسه بر می گشت،سری که به نشانه ی سلام تکان داد ،اشاره کرد بیا بشین!همه چیز غیر طبیعی شده بود انگار... دل به دریا زد و نشست.دود را که بیرون داد و دهان که باز کرد حرفی بگوید ،دهان بی دندانش را دید،لیلا چقدر پیر بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&quot;پسرم توی تظاهرات،توی همین میدون شهید شد،هنوز انقلاب نشده بود،اون عکس پسرمه... می بینی؟&quot;دوباره به سیگارش پک زد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;آسمان آبی بود و هنوز از باد و باران خبری نبود به این زودی ها،دست هایش را فروبرد توی آبی که نمی دانست به کجا می بردش...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 May 2007 10:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیاه ... قهوه ای</title>
<link>http://mahmah.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 1.3pt 0pt 0cm&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;لب های بی رمقش را روی پیشانی ام می گذارد و می گوید:تو از خودمانی!شهری نیستی.لبخند می زنم.از پشت عینک ته استکانی اش نگاهم می کند بلند می خندد و می گوید:ها والله!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;ما را به خدایش می سپارد و راهی می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;صدای هیچ کس را نمی شنوم وقتی دره های ِ تا بی نهایت سبز را نگاه می کنم.درخت های بلوطی که برای اولین بار می بینم.همه چیز طبیعی و وحشی است.بالاخره به مقصد رسیده ایم و من به آرزویم؛می توانم بیرون بجهم و بدوم تا هر جا دلم خواست.علی به رود اشاره کرد.من انگار منتظر همین اشاره ،دویدم به سمت رود.به بلندای چشمه رسیدم...قرمز... آبی... زرد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;رنگ های ممنوعه پوشیده اند و رفته اند توی آبِ رودی که تا گردنشان را خیسانده.زیر پایشان پتوهایی که شب زیرش می خزند در انتظار و التماس دست مهربانی که گهگاه از روی هوس،نه از روی عشق ،به سویشان می آید.می خندند و لگد می کنند.عرق هوس ها را که به تار و پود پتو رخنه کرده می شویند و خودشان را به نادانی می زنند و از خوشی های می گویند که هرگز نداشته اند.غمناک نگاهشان می کنم.صدای محمد بود انگار که گفت:زندگی شان همین است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;سیاه می شود و قهوه ای روزگاری که گذرانده ام.بنفش می شود،جیغ می کشد،دهان باز می کند...سیاهم من،سیاه تر از آنچه فکر می کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;قلبم بیرون می پرد ،نمی توانم بگیرمش،شور می زند!به در و دیوار می کوبد خودش را .دست هایم می لرزند،صدایم می لرزد،اشک هایم...می ریزند،دهانم باز می شود و جیغ می کشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;آتش را که رویش آب بریزند سرد می شود،انگار نه انگار که اصلن آتش هم بوده... اما هنوز شعله می کشد،می رود تا آسمان،می رود تا چشم هایم،تا اشک هایم...می ریزد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;با این همه سیاه یا حتی با این همه رنگ های ممنوعه ... تاوانش را از که باید پس گرفت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;می خندند و لگد می کنند.نمی دانند چرا؟فقط می دانند که باید لباس ها را و پتو ها را و تمام هر چه هست که از عشق نیست در آب بشویند تا برود و جایی به ریشه ی گلی برسد تا گلبرگ هایش را از غم بترکاند...همیشه چیزی هست تا سرگرم مان کند،تا چین و چروک ها خودشان بیایند و بنشینند دور لب ها و چشم ها و پیشانی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;نفرتم را دلم می خواهد تف کنم روی کاغذ،دلم می خواهد تف کنم توی صورت خودم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;زندگی شور است مثل موی بزی که فرو کرده باشند توی دهنت،گستاخ است مثل چشمهای بز که زل زده باشد توی چشم هایت،نا مهربان است مثل لرزشی که سرتاپایت را می لرزاند ،وحشتناک است مثل من،مثل او... مثل همه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;نفرتم را می خواهم مچاله کنم م چ ا ل ه ،می خواهم حرف به حرفش کنم،کلمه شود،جمله بسازم ،بنویسم و پرت کنم توی صورت خودم،توی آینه هم نه!صاف توی صورت خودم... پرت کنم خودم را،کلماتم را،آب کثیف رود را... همه را توی زندگی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;لباس های خیس شان را می چلانند توی آب رود و می خندند .دوباره فرو می رود توی آب . گاهی که بیهوده سرخوشند،دست هایشان را به هم می دهند و راه می روند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;باید اشک باشی تا بفهمی ... دست به دست هم که دادند،زنجیر که شد یک زنجیر بلند،دست و دلت می لرزد که زندگی کنی،تا هی بنویسی و پاره کنی،تا هزار و یک دلیل دیگر باشد که از خودت بدت بیاید و هی تف کنی تا بپاشد به سر و رویت...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;چشم به راه مان نشسته و با نخ عینک ته استکانی اش ور می رود،به رویمان لبخند می زند...پیشانی اش را نگاه می کنم،چشم ها...لب ها...&quot;مش میرزا آقا&quot;!سرگرم چه بوده ای که چین و چروک ها ناگهان&amp;nbsp; آمده اند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#3300ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://f3.yahoofs.com/blog/44c8d64eze8855a8a/10/__sr_/a93f.jpg?mgYYhIGBRtlqLz8A&quot; align=bottom border=0&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mahdie.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;سنگ و کلوخ&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2007 07:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahmah&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>mahmah</dc:creator>
<guid>http://mahmah.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
