روی لباس ها دستی کشید و در چمدان را بست.نشست روی تخت. دلش بدجوری گرفته بود. انگار از تمام عمرش داشت خداحافظی می کرد.سفری که به ناچار باید می رفت و احتمالن برای همیشه.
برای این چند جمله آخر خیلی فکر کرد؛ خیلی بد است،کلیشه ای شده، همه همین را می گویند.پیش از سفر همه همین حال را دارند.پس چه جملاتی بهتر است ؟ با چه حسی؟چرا هیچ وقت نمی توانم آن چه را می خواهم بنویسم؟ چرا؟
سرش گیج رفت و افتاد کف زمین .انگار میلیون ها مورچه توی سرش راه می رفتند،همه با یک آهنگ و همزمان پا می کوبیدند و وول می خوردند ... تکه ای از سرش جدا شد تکه ای از دستش و کم کم انگار که خمیری توی آب افتاده باشد روی زمین نه به شکل انسان که به شکل توده ای از تکه تکه های گوشت روی زمین بود.خون مثل حرکت جوهر روی کاغذ پخش می شد و تا زیر تخت می رسید، حالا می توانست ذهنش را رها کند تا بنویسد.
چمدانش را بست . دلش گرفت ازیادآوری همه چیزهایی که باید ترک می کرد.بازش کرد. لباس ها را یکی یکی بیرون آورد و دور انداخت،خالی شد، چمدانش را هم پرت کرد به گوشه ای . همه آن چه داشت را و تمام خاطراتی که در هر کدام نهفته بود را در شعله های آتش سوزاند تا خودش را رها کرده باشد از قید و بند خاطرات.پشت کرد به خانه و راه افتاد توی جاده ای که همیشه قدم می زد. نمی توانست بسوزاند ،نمی توانست نابودش کند... خم شد و تکه سنگ کوچکی برداشت و فرو کرد توی جیبش و قدم زنان دور شد. سعی کرد فکر نکند به هیچ چیز،به هر چیزی که مربوط به چند لحظه پیش بود نباید فکر می کرد.
بی حوصله بلند شد و تکه هایش را گذاشت کنار هم، چشم هایش که انگار ورم کرده بودند توی حدقه جا نمی شدند ، با کف دست فشار داد و محکم شان کرد. خون ها را جمع کرد و سر کشید.راضی نبود...
چمدانش را بست...
چه لزومی دارد که چمدانی باشد؟
از خانه بیرون آمد و در را بست، احساس رهایی می کرد که مثل یک مست بی پروای هیچ چیز،همه چیز را به حال خود گذاشته بود تا زمان بر آن ها بگذرد ، تا نابودشان کند، تا هیچ نماند از آن ها حتا یادی در خاطر او...
قلم را توی دستش چرخاند و بعد سه نقطه گذاشت آخر نوشته اش... نقطه ها بالا و پایین می پریدند ، می آمدند و خودشان را می کوبیدند به سرش ،اما نمی خواست ادامه بدهد و باز بنویسد، هنوز راضی نبود.دفتر را محکم بست و نقطه ها برای همیشه ماندند آخر نوشته ای که نا تمام بود.
چشم هایش هنوز نافرمانی می کردند و به راحتی نمی چرخیدند. از خانه بیرون آمد و در را بست.چشم هایش را بست و دوان دوان به سمتی رفت که نمی دانست کجاست.پایش گیر کرد به تنه یک درخت و افتاد.سرش به زمین خورد و شکاف بزرگی برداشت. از آن شکاف میلیون ها مورچه راه افتادند و لابلای خاک ها و سنگ ها گم شدند.دیگر احساس آرامش می کرد.
