می خواهم داستان جزیره را در چند قسمت بنویسم.و هر کدام را همان وقت که بنویسم درون وبلاگ خواهم گذاشت بی هیچ ویرایشی.به نظر کار دشواری است اما سعی خودم را خواهم کرد و منتظر نظرات شما هم می مانم و استفاده می کنم.
پناه گاهی برای لیلا
پارو که می خورد توی آب ،موج بر می داشت و آرام آرام دور می شد.قلبش از ناباوری ی این رهایی داشت می ترکید اما دست ها را با آرامش تکان می داد،پاروها تکان می خوردند ،موج ها دور...دور...
تا چشم کار می کرد آب بود،هوا آرام و موافق. تن را رها کرد در آسودگی ی خیال و بی واهمه ی آب و هوا و قایق فرو رفت توی خودش.
تمام دارایی اش را با وسواس چیده بود توی قایقی که حالا روان بود.
بچه ها فریاد می زدند"لیلا"!و همه جیغ کشان به سمتی فرار می کردند و این شده بود تفریح و بازی شان که همدیگر را بترسانند از او.
از کنار لیلا گذشت.اولین بار بود که احساس عمیق درد انسان ها و تنهایی را می فهمید.وقتی آن قدر با سواد شد که بتواند بنویسد علی و لیلا ،آن قدر خوش حال بود که به هر بهانه ای از خانه بیرون می زد تا لیلا را ببیند.
بشقاب انگور را گرفت طرف او ،دود سیگارش را فرستاد توی هوا و با شک به چشم هایش خیره شد.انگورها را برداشت و گذاشت روی دامنش و دوباره پک زد .نشستن جایز نبود.پدر اگر می فهمید عصبانی می شد حتمن.
لیلا با ان لباس های رنگارنگ و دامن های پرچین اش و علی با آن کلاه نمدی و کت بلند ؛انگار که از دوره ی قاجار پرتشان کرده بودند دور میدانی که کلی مدرن شده بود حالا...
انگار لال بود.اصلن حرف نمی زد فقط نگاه می کرد و سیگار می کشید ،آن قدر که سیگار شده بود از اجزاء صورت و دستش.همیشه هم "تیر"می کشید.جوی آب مزه ی دهان لیلا را می برد به همه جای شهر ،آن دورها که قدم لیلا سال ها بود نرسیده بود به آن جا ،درست مثل صدایش که تا به حال کسی نشنیده بود.
آدامس تعارفش کرد،با سر گفت نه!ترسید و دوید به سمت خانه! چه شده که لیلا از من چیزی نمی گیرد؟
تمام فکر کودکانه اش را لیلا پر کرده بود با آن دست ها و موهای حنایی.
مادر که کاسه ی آش را به دستش داد تا ببرد برای لیلا .با تردید بیرون رفت.اگر باز هم قبول نکرد چه؟چرا از من عصبانی شده؟... کاسه را گرفت و برای اولین بار جلوی چشمانش برخاست و در چوبی را باز کرد و رفت تو!داد زد:بیا تو!
پاهایش سست شد ... پس لال نبود؟حالا که عصبانی شده چه بلایی می خواهد سرم بیاورد؟... بوی کاه گل و راهروی تاریک مکیدش به درون،محو زیبایی اش شده بود با آن دیوارهای گاه گلی.جلوتر نرفت تا این که با کاسه ی خالی برگشت...قدش فقط کمی بلند تر از زانوی لیلا بود.
فردا که از مدرسه بر می گشت،سری که به نشانه ی سلام تکان داد ،اشاره کرد بیا بشین!همه چیز غیر طبیعی شده بود انگار... دل به دریا زد و نشست.دود را که بیرون داد و دهان که باز کرد حرفی بگوید ،دهان بی دندانش را دید،لیلا چقدر پیر بود...
"پسرم توی تظاهرات،توی همین میدون شهید شد،هنوز انقلاب نشده بود،اون عکس پسرمه... می بینی؟"دوباره به سیگارش پک زد.
آسمان آبی بود و هنوز از باد و باران خبری نبود به این زودی ها،دست هایش را فروبرد توی آبی که نمی دانست به کجا می بردش...