تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده... - سیاه ... قهوه ای

لب های بی رمقش را روی پیشانی ام می گذارد و می گوید:تو از خودمانی!شهری نیستی.لبخند می زنم.از پشت عینک ته استکانی اش نگاهم می کند بلند می خندد و می گوید:ها والله!

ما را به خدایش می سپارد و راهی می کند.

صدای هیچ کس را نمی شنوم وقتی دره های ِ تا بی نهایت سبز را نگاه می کنم.درخت های بلوطی که برای اولین بار می بینم.همه چیز طبیعی و وحشی است.بالاخره به مقصد رسیده ایم و من به آرزویم؛می توانم بیرون بجهم و بدوم تا هر جا دلم خواست.علی به رود اشاره کرد.من انگار منتظر همین اشاره ،دویدم به سمت رود.به بلندای چشمه رسیدم...قرمز... آبی... زرد...

رنگ های ممنوعه پوشیده اند و رفته اند توی آبِ رودی که تا گردنشان را خیسانده.زیر پایشان پتوهایی که شب زیرش می خزند در انتظار و التماس دست مهربانی که گهگاه از روی هوس،نه از روی عشق ،به سویشان می آید.می خندند و لگد می کنند.عرق هوس ها را که به تار و پود پتو رخنه کرده می شویند و خودشان را به نادانی می زنند و از خوشی های می گویند که هرگز نداشته اند.غمناک نگاهشان می کنم.صدای محمد بود انگار که گفت:زندگی شان همین است.

سیاه می شود و قهوه ای روزگاری که گذرانده ام.بنفش می شود،جیغ می کشد،دهان باز می کند...سیاهم من،سیاه تر از آنچه فکر می کنم.

قلبم بیرون می پرد ،نمی توانم بگیرمش،شور می زند!به در و دیوار می کوبد خودش را .دست هایم می لرزند،صدایم می لرزد،اشک هایم...می ریزند،دهانم باز می شود و جیغ می کشم.

آتش را که رویش آب بریزند سرد می شود،انگار نه انگار که اصلن آتش هم بوده... اما هنوز شعله می کشد،می رود تا آسمان،می رود تا چشم هایم،تا اشک هایم...می ریزد.

با این همه سیاه یا حتی با این همه رنگ های ممنوعه ... تاوانش را از که باید پس گرفت؟

می خندند و لگد می کنند.نمی دانند چرا؟فقط می دانند که باید لباس ها را و پتو ها را و تمام هر چه هست که از عشق نیست در آب بشویند تا برود و جایی به ریشه ی گلی برسد تا گلبرگ هایش را از غم بترکاند...همیشه چیزی هست تا سرگرم مان کند،تا چین و چروک ها خودشان بیایند و بنشینند دور لب ها و چشم ها و پیشانی...

نفرتم را دلم می خواهد تف کنم روی کاغذ،دلم می خواهد تف کنم توی صورت خودم...

زندگی شور است مثل موی بزی که فرو کرده باشند توی دهنت،گستاخ است مثل چشمهای بز که زل زده باشد توی چشم هایت،نا مهربان است مثل لرزشی که سرتاپایت را می لرزاند ،وحشتناک است مثل من،مثل او... مثل همه...

نفرتم را می خواهم مچاله کنم م چ ا ل ه ،می خواهم حرف به حرفش کنم،کلمه شود،جمله بسازم ،بنویسم و پرت کنم توی صورت خودم،توی آینه هم نه!صاف توی صورت خودم... پرت کنم خودم را،کلماتم را،آب کثیف رود را... همه را توی زندگی...

لباس های خیس شان را می چلانند توی آب رود و می خندند .دوباره فرو می رود توی آب . گاهی که بیهوده سرخوشند،دست هایشان را به هم می دهند و راه می روند...

باید اشک باشی تا بفهمی ... دست به دست هم که دادند،زنجیر که شد یک زنجیر بلند،دست و دلت می لرزد که زندگی کنی،تا هی بنویسی و پاره کنی،تا هزار و یک دلیل دیگر باشد که از خودت بدت بیاید و هی تف کنی تا بپاشد به سر و رویت...

 

چشم به راه مان نشسته و با نخ عینک ته استکانی اش ور می رود،به رویمان لبخند می زند...پیشانی اش را نگاه می کنم،چشم ها...لب ها..."مش میرزا آقا"!سرگرم چه بوده ای که چین و چروک ها ناگهان  آمده اند؟

 

 

 

 

سنگ و کلوخ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مهدیه عباس پور  |