تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده... - ترنج

نام این پست را به پیشنهاد دوست عزیزم رضا(گولم)ترنج نهادم و شعری از مولوی که در کامنت نوشته:

 

گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجد
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتم من آن غریبی از شهر آشنایی

...

 

می نشینم درست وسط نقش قالی،دستم را دراز می کنم و دور می زنم و خط می کشم دور تا دورم را.می سوزد انگشتم...فرو می روم ،استوانه ای که در اعماقش نشسته ام...حتی وقتی می ایستم باز هم با نوری که آن بالا بالا ها می بینم خیلی فاصله دارم.

چشمم به آینه می افتد .عروسکم را بوسیدم و جلو آینه رفتم،چقدر شبیه هم بودیم.حالا بعد از این همه سال هنوز هم شبیه اش هستم،انگار فقط قد کشیده ام... آتش درونم زبانه می کشد.جام را بالا می برم و به سلامتی ی آینه می نوشم!استوانه تنگ می شود... تنگ تر.فشارم می دهد ،صدای استخوان های عروسک را می شنوم که می شکند،خرد می شود... له شده انگار و من هنوز مستم.دردش چقدر لذت داشت...

حتمن نقش قالی آن بالا تکمیل شده ،من درست آن نقطه ی سبز وسط ترنجم اما توی زمین،احساس خوبی دارم،عروسک له شده و مست است هنوز ... به سلامتی ی آینه...! زشت و زیبایی وجود ندارد اما،که آینه نشانش دهد،اصلن انگار خوب و بدی نیست توی این دنیا... شاید به ازل برگشته ام... زشت و زیبا کدام است؟درست و نادرست؟!هیچ نیست این جا فقط انسان است ... فراوان... نگاهشان می کنم.چشم هایم را به چشم هایشان می دوزم ... بعضی ها چقدر آشنایند...پیش می روم... همه چیز نیست می شود.چرا تاریک شد؟تاریک و پر خون است...می کِشندم...گریه می کنم.نا آشنایند این ها همه... کجا رفتند ؟!

از شیره ی جان انسانی می مکم... در چشم هایش خیره می شوم... نیست... آشنا نیست...

عروسکم را می بوسم چقدر پر از خوب و بد شده این جا... چه اتفاقی افتاده؟

می گویند"بلی"بر زبانم جاری شده... من نگفتم...یادم هست،نگفتم!حتی نشنیدم"الست بربکم"... من فقط به چشم های آشنا نگاه کردم و ناگهان همه جا تاریک شد... تاریک شد و همه گم شدند.

شبیه عروسکم شده ام... حالا هم که عروسک خرد شده و توی زمین است...

این همه سال چقدر مرا با درست و نادرست به بازی گرفته  بودند... حالا دوباره انگار برگشته ام به جایی که باید می بودم.

سرم را بلند می کنم.نشسته ام وسط قالی ... پدر و مادر آمده اند عروسکشان را از من می خواهند!نمی توانم... نه!نمی توانم...

به آینه نگاه می کنم... جام را بالا می برم  و می زنم به جامی که"او"درون آینه در دست دارد.به چشم هایش خیره می شوم... چقدر آشناست... مستم... این بار از نگاه های آشنا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط مهدیه عباس پور  |