( فردا وبلاگم یک ساله می شود!فکر کردم چیزی بنویسم این جا بعد از مدت ها بد نیست!)
ذهنم را رها کردم و دستم را روی کاغذ گذاشتم.نتیجه این شد:
یک،دو،سه، شروع می کنیم...زندگی را چه کسی حق دارد شماره بدهد؟برای شروع زندگی وقتی که خودمان اصلن نمی دانیم چرا و چگونه باید زندگی کرد؟هر کسی از راه می رسد شماره می دهد...یک،دو،سه...و ناگهان باید بپری وسط زندگی...اگر هم شیرجه نزنی هل ات می دهند... بهتر است خودت بروی.لااقل سعی کن این یکی اجباری نباشد!!
شیرجه بزن...
خیس زندگی شده ام،بدون این که جرعه ای نوشیده باشم از آن،شنا کردن هم بلد نیستم.گفته اند "کم کم یاد می گیری".با جریانی که دارد و گاه به این سو و گاه به آن سو می رود،گاهی گرداب است ...باران...برف....
هنوز مانده ام میان چه کنم های این وحشی...
به هر سمتی که می روم یا جهت اش عوض می شود یا خودم باز نمی پسندم... باز باید برگردم.
هر طور که شنا می کنم نمی شود.به دیگران گاه می کنم تا یاد بگیرم شاید ... نه!نشد... نفر بعدی...باز هم نشد.نه!نشد...نشد...نشد...
بالاخره تصمیم می گیرم بایستم و فکر کنم...
کم کم دارم می فهمم چه کنم که باز یکی می شمارد:یک،دو،سه....
وقت ات تمام شد!بیا بیرون!!!!
