آینه بزرگ و قدی،توی راهرو بود.کارش این چند روز شده بود این که جلو آینه بایستد و خودش را تماشا کند.
ایستاد.چشم دوخت به چشمهای درون آینه.مردمکها کوچک و بزرگ می شدند،کوچک،بزرگ،بزرگتر و ناگهان کوچک....
من....من کی هستم؟
چند بار اسم خودش را تکرار کرد،هر چه بیشتر می گفت غریبه تر می شد از خودش،تا جایی که دیگر می ترسید از دیوارهای پشت سر.از دستها.پاها.از چشمهایش....از خودش می ترسید.بیشتر خیره شد به چشمهای تصویر.بزرگ و کوچک،بزرگ و کوچک،کوچک،کوچک،بزرگ و ناگهان دالانی از حفره های خالی مردمکها باز شد و جاذبه ای قوی به درون کشاندش،بی اختیار می رفت در تاریکی مطلق و صدایش می پیچید و تکرار می شد....من کی هستم؟
توده ای بزرگ و سنگین درون سرش جابجا می شد.
پیش می رفت بی آنکه بخواهد.سرش سوراخ سوراخ می شد از میخهایی که در آن فرو می رفت و تنش از خارهایی که در تاریکی فقط وجودشان را بر دیوارها احساس می کرد.
احساس می کرد تمام حجم بدنش از دهانش بیرون خواهد ریخت.دستش را جلوی دهانش گرفت،انگشتها به حرکت در آمدند،چنگ زدند به صورتش،موهایش را می کشیدند.صدای موهایی که از ریشه جدا می شد و پوست صورتش که خراش بر می داشت،پیچیده بود توی سرش.با درد میخها و خارها می آمیخت.انگشتها حلقه زدند دور گلویش و فشار می دادند.....فشار....و ناگهان رهایش می کردند.
در آن تاریکی مطلق،چشمهایش را که می بست.باز تاریک تر می شد.تاریک تر.
غریبه بود با همه .دستهایش همچنان چنگ می زدند و می دراندند.
توان فریاد زدن نداشت.ساکت مانده بود،اما صدا می چرخید توی سرش،تمام بدنش را پر کرده بود ....ناگهان،بازوها ترکیدند.رانها.سینه و صورتش حتی...صدا بیرون پرید:"من کی هستم؟"و پیچید...و باز هم پیچید.
باد می وزید.خاک به آسمان بلند می شد،آفتاب می تابید.کوهها پاگره کرده به هم،چشم به او دوخته بودند.فریاد می زد و چاله می کند.دست نگه داشت.آرام نشست روی زانوهایش...سرش را فرو برد و دستها بی تابانه چاله را پر از خاک کرند.آرام تر شد،آرامتر....آرامتر.
دستها فارغ از کار بزرگ بی حرکت ایستادند.دیگر سوالی درون سرش هی تکرار نمی شد.
آرام شده بود....آرام تر
