روی لباس ها دستی کشید و در چمدان را بست.نشست روی تخت. دلش بدجوری گرفته بود. انگار از تمام عمرش داشت خداحافظی می کرد.سفری که به ناچار باید می رفت و احتمالن برای همیشه.
برای این چند جمله آخر خیلی فکر کرد؛ خیلی بد است،کلیشه ای شده، همه همین را می گویند.پیش از سفر همه همین حال را دارند.پس چه جملاتی بهتر است ؟ با چه حسی؟چرا هیچ وقت نمی توانم آن چه را می خواهم بنویسم؟ چرا؟
سرش گیج رفت و افتاد کف زمین .انگار میلیون ها مورچه توی سرش راه می رفتند،همه با یک آهنگ و همزمان پا می کوبیدند و وول می خوردند ... تکه ای از سرش جدا شد تکه ای از دستش و کم کم انگار که خمیری توی آب افتاده باشد روی زمین نه به شکل انسان که به شکل توده ای از تکه تکه های گوشت روی زمین بود.خون مثل حرکت جوهر روی کاغذ پخش می شد و تا زیر تخت می رسید، حالا می توانست ذهنش را رها کند تا بنویسد.
چمدانش را بست . دلش گرفت ازیادآوری همه چیزهایی که باید ترک می کرد.بازش کرد. لباس ها را یکی یکی بیرون آورد و دور انداخت،خالی شد، چمدانش را هم پرت کرد به گوشه ای . همه آن چه داشت را و تمام خاطراتی که در هر کدام نهفته بود را در شعله های آتش سوزاند تا خودش را رها کرده باشد از قید و بند خاطرات.پشت کرد به خانه و راه افتاد توی جاده ای که همیشه قدم می زد. نمی توانست بسوزاند ،نمی توانست نابودش کند... خم شد و تکه سنگ کوچکی برداشت و فرو کرد توی جیبش و قدم زنان دور شد. سعی کرد فکر نکند به هیچ چیز،به هر چیزی که مربوط به چند لحظه پیش بود نباید فکر می کرد.
بی حوصله بلند شد و تکه هایش را گذاشت کنار هم، چشم هایش که انگار ورم کرده بودند توی حدقه جا نمی شدند ، با کف دست فشار داد و محکم شان کرد. خون ها را جمع کرد و سر کشید.راضی نبود...
چمدانش را بست...
چه لزومی دارد که چمدانی باشد؟
از خانه بیرون آمد و در را بست، احساس رهایی می کرد که مثل یک مست بی پروای هیچ چیز،همه چیز را به حال خود گذاشته بود تا زمان بر آن ها بگذرد ، تا نابودشان کند، تا هیچ نماند از آن ها حتا یادی در خاطر او...
قلم را توی دستش چرخاند و بعد سه نقطه گذاشت آخر نوشته اش... نقطه ها بالا و پایین می پریدند ، می آمدند و خودشان را می کوبیدند به سرش ،اما نمی خواست ادامه بدهد و باز بنویسد، هنوز راضی نبود.دفتر را محکم بست و نقطه ها برای همیشه ماندند آخر نوشته ای که نا تمام بود.
چشم هایش هنوز نافرمانی می کردند و به راحتی نمی چرخیدند. از خانه بیرون آمد و در را بست.چشم هایش را بست و دوان دوان به سمتی رفت که نمی دانست کجاست.پایش گیر کرد به تنه یک درخت و افتاد.سرش به زمین خورد و شکاف بزرگی برداشت. از آن شکاف میلیون ها مورچه راه افتادند و لابلای خاک ها و سنگ ها گم شدند.دیگر احساس آرامش می کرد.

وقتي در اتاق را باز کردم او آنجا کنارِ بخاري روي صندلي راحتياش نشسته بود و در سکوت و آرامشي که او در نظر من بزرگ جلوه ميداد به رويم نگريست و آن وقت مثلِ اين که صداي به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رويا بار و شيريني بيدار کرده باشد آهسته گفت:
«عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش ميکنم بفرماييد.»
با اندوه پيش رفتم، قدمهايم مرا ميکشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اينقدر بيتفاوت مرا استقبال کند. فکر ميکردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش ميکند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوشبختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشمهاي او با سنگي روبهرو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آنچه که من جستوجو ميکردم نقش نشده باشد. پيش خودم فکر کردم:
من نبايد مثلِ هميشه تسليم او باشم، من ميخواهم حرفهايم را بزنم و او بايد گوش بدهد، او بايد جواب بدهد، من او را مجبور ميکنم، و در تعقيب اين فکر با اطمينان و اندکي خشونت در مقابلش ايستادم.
«ميداني که براي چه آمدهام؟!»
مثلِ بچهها خنديد. شايد به من و شايد براي اينکه در مقابل حرفهاي من عکسالعمل خُرد کنندهاي نشان داده باشد. آنوقت درحالي که با يک دست صندلي روبهرو را نشان ميداد و با دستِ ديگرش کتابِ قطوري را که به روي زانوانش گشوده بود ميبست و گفت: «البته که ميدانم، البته، حالا اول بهتر است کمي بنشينيد و خودتان را گرم کنيد، اينجا، نزديک بخاري.»
وقتي روي نيمکت نشستم فکر کردم که او چرا ميکوشد تا با تکرار کلمة «شما» بين من و خودش ديواري بکشد.
آه، بعد از يک سال، بعد از يک سال، من هنوز براي او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتي که در آن حال «من و او» ديگر وجود نداشتهايم بعد از لحظات پيوند، بعد از لحظات يکي بودن و يکي شدن.
آن وقت از خودم پرسيدم: چه ميخواهي بگويي، با اين ترتيب و با صداي بلند، بيآنکه خودم توجهي داشته باشم تکرا کردم:
«با اين تريب.»
و صداي او را شنيدم:
«حالا ميتوانيم شروع کنيم.»
سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون درياي ديوانهاي در مقابلِ او طغيان کنم و به روش بيايم. پنجههايم را گشودم، در لبانم لرزشي پديد آمد، در جاي خود اندکي به جلو خزديم، ميخواستم فرياد بزنم:
«که چه؟ چرا به من راه نميدهي؟ چرا مثل ديواري در مقابلم ايستادهاي؟ يا راهم بده، يا راهم را باز کن، يکي از اين دوتا. هيچوقت نميگويي که از من چه ميخواهي، هيچوقت ندانستم که براي تو چه هستم. بگو، فقط يک کلمه، آن وقت من خوشبخت خواهم شد، حتي اگر کلمة تلخي باشد.
شايد اولين کلمات هم از ميانِ لبانم بيرون آمدند، اما بغض گلويم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرماي وحشتانگيز و تمسخرآلودي لبريز بود، دهانم را بست و پلکهايم را به زير انداخت. خجلتزده درونم را نگاه کردم و آهسته زير لب گفتم: «آه ديوانه، ديوانه!»
نگاهم از روي انگشتانِ لرزانم به پايين خزيد و به روي گلهاي رنگارنگِ فرشِ قالي، نوک کفشهاي او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبي هويدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بيرنگ و باريک بود و دستة عينک رابا هيجان ميفشرد، سينهاش که زندگي در پشت آن گويي بالبخند - خاموشي «زندگي» را مينگريست و چانة محکم و لبهاي لرزانش، و نميدانم چرا بيهوده آرزو کردم که بروم، به جاي دوري بروم و همه چيز را فراموش کنم.
او از جايش بلند شد و درحالي که با قدمهاي کشيدهاش به سوي من ميامد گفت: «و بالاخره هيچ چيز معلوم نشد!»
سرم را با بياعتنايي نوميدانهاي تکان دادم.
«چه چيز را بگويم چه چيز را؟»
به نظرم رسيد که آن چه مرا رنج ميدهد از او جداست، چيزي است در خودِ من و چسبيده به دنياي تاريک من و افزودم:
«قضيه خيلي يکطرفي است نه، من اشتباه ميکنم من بايد بروم و به تنهايي فکر کنم.»
آنوقت او دستهايش را گذاشت روي شانههاي من و روي صورتم خم شد. نفساش داغ بود. گونههاي لاغر و پيشاني بلندش را به گونهها و پيشاني من ماليد و در همة اين احوال من بوي تنش را با عطش تنفس ميکردم و دنياي من در ميان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشمهاي خاکستري و سرد، رنگ ميگرفت.
«اگر يک کمي از خودمان بيرون بياييم شايد بتوانيم اطرافمان، و ديگران را هم ببينيم.»
«عزيز من، کلمات خيلي زيبا و در عين حال خيلي تو خالي هستند. ميفهمي چه ميخواهم بگويم، بهتر نيست که قضاوتمان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنياي مسخرة کلمات تنظيم کنيم؟»
آه، او پيوسته با اين فلسفهها مرا گمراه ميکرد. انديشيدم چه ميخواهد به من بگويد. آيا دوستم دارد؟!
اين اولين ادراکم از گفتههاي او بود. بيآنکه به مقصود حقيقي او توجه داشته باشم، هيچوقت راجع به گفتههاي او عميقانه فکر نميکردم. از اين کار ميترسيدم و پيوسته در همة حرکات و گفتههاي او به دنبال يک اعتراف ميگشتم، اعترافي که به آن احتياج داشتم، ميخواستم راحت بشوم و او زيرکانه با من بازي ميکرد.
با هيجان دستهايم را به دور گردنش حلقه کردم:
«دوستم داري، نه؟ دوستم داري؟»
و در آن حال دلم ميخواست که از فرط شادي گريه کنم، اما او خودش را با اندکي تاثر و حالت رميدهاي از ميانِ بازوانِ من بيرون کشيد، به سوي ديگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتابها ايستاد.
«همهاش حساب ميکني، همهاش به خودت فکر ميکني.»
و آن وقت با هيجان بهطرف من برگشت.
«بيا انسان بشويم، بزرگ بشويم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بياوريم.»
آه. دنياي او براي من قابل لمس نبود. دنياي او براي من جسميت نداشت. ميدانستم که چه ميخواهد و چه ميگويد. ميدانستم که فقط ميخندد، فقط ميخندد، فقط ميخندد به همهچيز و به همهکس، حتي به خودش. اما من نميتوانستم مثل او باشم، ميخواستم فرياد بزنم:
«دستم را بگير و با خودت ببر به هرکجا که ميخواهي، شايد يک روز بتوانم با تو به آنجا برسم.»
اما احساس کردم که قدمهايم در سستي و رکودِ وحشتناکي فرو رفتهاند، حس کردم که قدمهايم مرا ياري نميکنند. من هنوز در تارهاي ابريشمين زندگي اسير بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان ديگر، به آن اوج رسيدن، به آن وارستگي و بينيازي رسيدن...آه، شايد همة سالهاي عمرم کافي نبودند و من بيهوده تلاش ميکردم: بيهوده تلاش ميکردم تا او را به سطحِ زمين به آن جايي که خودم زندگي ميکردم باز گردانم.
از مقابل گنجة کتابهايش برگشت و کنارِ من ايستاد. مثلِ شيطاني تاريک و وسوسهانگيز بود.
«گفتي اين آخرين بار است که به ديدنِ من ميآيي، نه؟»
قلبم لرزيد. نميخواستم او به همين آساني اين دوري و گسستن را قبول کند، دلم ميخواست دستم را بگيرد و مرا به خودش بفشارد و در صدايش اندوهي باشد و بگويد «تو اين کار را بهخاطر من نخواهي کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاريکي برگرداندم و نوميدانه گفتم:
«اين طور تصميم گرفته بودم.»
«وحالا چهطور؟»
بيشتر به طرفم خم شد. آه، او نزديکِ من بود، زندگي من بود و من ديگر چه ميخواستم؟
«حالا، حالا،...آه، نميدانم!»
شايد او همين را ميخواست، همين تزلزل و ترديد را و من او را کشف نميکردم. اين خيلي دردناک بود. آنوقت او با اطمينان برخاست.
«شام را با هم ميخوريم.»
من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نيم بود و انديشيدم:
«نبايد تسليم بشوم، نبايد مغلوب بشوم.»
و در همان حال گويي او با نگاهش به من ميگفت:
«دختر کوچولوي احمق، فتح و شکست چه معني دارد...آيا دوست داشتن براي تو کافي نيست؟»
«البته شام ميخوريم، اما بعد...»
و او با خونسردي گفت:
«بعد هر طور که دلت ميخواهد رفتار کن.»
«من اينجا نميمانم.»
و فقط اين حرف را زدم تا او بگويد «بمان» و لااقل يکبار از من با «کلمه»، کلمهاي که در گوش من صدا ميکند، چيزي خواسته باشد.
«اما او خنديد، خندهاش رنجم ميداد، چون ميدانستم که همه چيز را در من ميخواند.»
«البته اگر بخواهي، ميروي.»
من بيآنکه خودم بخواهم التماس ميکردم با جملاتي که هيچ مفهوم ديگري جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب ميکرد، بيآنکه لحظهاي از آن اوجِ بينيازي پايين آمده باشد.
آهسته گفتم:
«نه، اگر تو بخواهي ميمانم...و در غير اين صورت...»
نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل اينکه ميخواست بگويد: «بازي نکن، من دست تو را خواندهام، و با لحن کنايهآلودي گفت:
«من عادت نکردهام امر کنم. بهخصوص در مقابلِ خانمي... تو ميداني که در اين مورد خودت بايد تصميم بگيري.»
ميز کوچکش را جلو کشيد.
«شراب خوبي هم در خانه داريم.»
من ميدانستم که تسليمم و تلاشي نکردم. هيچچيز نگفتم. ميترسيدم که تا مرحلة زنِ حسابگري تنزل کنم.
در مقابلِ من پشتِ ميز نشست و درحالي که جام را پُر ميکرد به شوخي گفت:
«آنهايي که با زبانشان به آدم فحش ميدهند با قلبشان آدم را نوازش ميکنند.»
و با لبخند پُرمعنايي به صورت من نگاه کرد.
شب تاريک و سنگين بود و آتش در بخاري با زمزمة ملايمي شعله ميکشيد. خسته و نااميد سرم را بلند کردم و اطراف را نگريستم. همهاش کتاب، کتاب، کتاب، همة ديوارها از قفسههاي کتاب پوشيده شده بود و او در ميان اين همه کتاب زندگي ميکرد.
و ناگهان حس کردم که او برايم سنگين و غيرقابل درک است. نميتوانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آنوقت سرم را در ميان دو دست گرفتم و به تلخي گريستم.
«آه خداي من، پس من چه بايد بکنم؟»
و او با خونسردي گفت:
«دوستِ کوچکِ من نوشيدنيات را بخور، آنوقت ميرويم در آن اتاق دراز ميکشيم و من براي تو قصه ميگويم.»
سرم را بلند کردم. چيزي در چشمهايش ميسوخت. حس کردم که پلکهايم داغ و سنگين ميشوند. رويايي روي پيکهايم ايستاده بود. شب در ظلمت نفس ميکشيد، اما به نظرم رسيد که از پشت شيشههاي پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ ميکند...

همه معلوم همه سفيد بدن برهنه سفيد يک متر پاها چسبيده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمين سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. ديوارهاي سفيد يک متر در دو متر سقف سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. بدن برهنه سفيد ثابت فقط چشمها اندکي. رد پاها درهم ريختگيها خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. دستها آويزان از هم باز گودي کف دست رو به جلو پاها سفيد پاشنهها چسبيده بر هم عمود. نور حرارت سطحها سفيد تابان. بدن برهنه سفيد ثابت هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا سفيد بر سفيد. فقط چشمها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد. سر گرد بالا گرفته چشمها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمههاي کوتاه اندک تقريباً هيچ همگان معلوم. رد پاها در هم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنهها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سياه خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد نور حرارت ديوارها سفيد تابان يک متر در دو متر. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. پاها سفيد ناپيدا پاشنهها متصل بر هم عمود. چشمها فقط ناتمام فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد. همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نه تنها. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت يک متر سفيد بر سفيد ناپيدا. نور حرارت همهمه اندک تقريباً هيچ همواره همان همگان معلوم. دستها سفيد ناپيدا آويزان ازهم باز گودي کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. فقط چشمها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نفري. سرگرد بالا گرفته چشمها آبي روشن تقريباً سفيد بنگ همهمه بنگ سکوت. لبها انگار به هم دوخته ريسمان سفيد ناپيدا. بنگ شايد از طبيعتي يک ثانيه تقريباً هيچ از حافظه تقريباً هيچ. ديوارها سفيد هر کدام با آثار خود درهم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. نور حرارت همه معلوم همه سفيد تلاقيهاي سطحها ناپيدا. بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد اين معنايي از حافظه تقريباً هرگز. پاها سفيد ناپيدا پاشنهها متصل بر هم عمود هوپ جاي ديگر. دستها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو پاها چسبيده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشمها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جاي ديگر جايي همواره اما نامعلوم. فقط چشمها فقط نه تمام فرضاً آبي حفرههاي آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفيد سطحها سفيد تابان بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي از حافظه تقريباً هيچ. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر سفيد بر سفيد ناپيدا قلب سوفل بيصدا. فقط چشمها فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقيهاي ناپيداي سطحها فقط يک تابان سفيد تا بينهايت اگر نه معلوم پس نه. بيني گوشها حفرهها سفيد لبها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا. بنگ همهمهها اندک تقريباً هيچ يک ثانيه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا همه معلوم بيرون اندرون. بنگ شايد طبيعت يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم تر آبي و سفيد در باد. سقف سفيد تابان يک متر مربع ناديده هرگز بنگ شايد از آن مفري يک ثانيه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سياه درهم ريختگيها خاکستري نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد هميشه همان. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همواره همان همان زمان اندکي کمتر از حافظه تقريباً هيچ بنگ سکوت. افتاده اندکي صورتي ناخنها سفيد تماماً. موهاي بلند فروافتاده سفيد ناپيدا تماماً. جاي زخمها ناپيدا به همان سفيدي که گوشت تن مجروح اندکي صورتي پيش از اين. بنگ تصوير اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي آبي و سفيد در باد. سرگرد بالا گرفته بيني گوشها حفرهها سفيد لبها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا تمام. فقط چشمها فرضاً آبي ثابت روبه جلو آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطحهاي سفيد تابان فقط يک تابان سفيد تا بينهايت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبيعت اندک بعيد تقريباً هرگز يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کمتر همواره همان آبي سفيد در باد. رد پاها در هم ريختگيها خاکستري روشن چشمها حفرههاي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو بنگ شايد معنايي بعيد تقريباً هرگز بنگ سکوت. سفيد برهنه يک متر ثابت هوپ ثابت جاي ديگر بي صدا چسبيده انگار به هم دوخته پاشنهها متصل بر هم عمود دستها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشمها حفرهها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جاي ديگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کمتر چشم تيره و سفيد نيمه بسته مژههاي بلند التماس کنان از حافظه تقريباً هيچ. در دور دست برق زمان همه سفيد تمام همه از پيش هوپ برق ديوارها سفيد تابان بيآثار چشمها آخرين رنگ هوپ سفيد تمام. هوپ ثابت آخرين جاي ديگر پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنهها متصل برهم عمود دستها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشمها سفيد ناپيدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکي صورتي يک متر ناپيدا برهنه سفيد همه معلوم بيرون اندرون تمام. سقف سفيد ناديده هرگز بنگ قديم ها اندکي تقريباً هيچ يک ثانيه کف زمين سفيد ناديده هرگز شايد از آنجا. بنگ قديمها اندکي شايد معنايي طبيعتي ثانيهاي تقريباً هيچ آبي و سفيد در باد از حافظه ديگر هيچ. سطحها سفيد بي آثار فقط يک تابان سفيد تا بينهايت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفيد قلب سوفل بيصدا. سرگرد بالا گرفته چشمها سفيد ثابت روبه جلو پير بنگ آخرين همهمه شايد نه تنها يک ثانيه چشم کدر سياه و سفيد نيمه بسته مژههاي بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.
ساموئل بکت-برگردان: منوچهر بدیعی

وقتی درسشان تمام شد گفت:با من در تماس باش.
دخترک گفت:خیلی خوب،تو هم.
اولین باری که بعد از آن همدیگر را دیدند پنج سال بعد بود.
-خوب شد دیدمت.
-خیلی خوب،تو هم.
-با من در تماس باش.
-خیلی خوب، تو هم.
تا دوباره
لیوان روی میز افتاد،شیرها ریخت روی زمین،دوید دستمال آورد و فرش را پاک کرد... کتاب هایش را برداشت تا از فضای سنگین اطرافش دور شود،دستی بزرگ "اشعار کامل پینک فلوید"و "زندگی تئاتری من"را از دستش کشید و از بالای سرش پرت کرد ان طرف اتاق... ظرف های زیادی شکسته بود در زندگی شان اما کتاب که پرت شد انگار تمام زندگی مچاله شد در گوشه ای و رفت تا...
صداها بالا رفت و بالاتر "من آرامش ندارم نمی گذارم تو هم داشته باشی"... بیش از حد همه چیز طبیعی شده بود،فریاد ها ،نگاه ها،اشک ها... همه چیز...
نشسته بود روی مبل و پاهایش را گرفته بود توی بغلش ،به لیوان زرد خیره شده بود،لیوانی که افتاده بود روی میز و ته مانده های شیر بی خیال و آسوده تویش مانده بود و تکان نمی خورد.فرو رفت توی لیوان و هی راه رفت و لیوان قل خورد ،افتاد و فرو رفت توی نقش قالی ،شیر را مزمزه کرد،هنوز گرم بود ،مثل شیر مادر...
با این همه جر و بحث که همیشه داشتند چه جای بچه بود؟او چه گناهی کرده که باید بیاید و تماشاچی شکستن ظرف ها و بالا رفتن صدا ها باشد و حالا هم کتاب ها...وقتی بزرگ شد هم برود یا صدای بلند بشنود یا خودش...
صدا توی گوشش می پیچید...می پیچید...می پیچید،دیگر نتوانست تحمل کند،برخاست و میز را محکم به زمین کوبید،بلند بلند حرف می زد و بعد مثل این که داستان غم انگیزی خوانده باشد که طاقت از کفش رفته باشد،خودش را هی زد،آن قدر به سر و صورتش زد و آن قدر به قلبش چنگ زد که انگار می خواست درش بیاورد و پرتش کند تا بخورد به دیوار و له شود بلکه آرام بگیرد.
به خودش پیچید و غلت زد روی زمین... توی بیمارستان احساس کرد مسئولیت بزرگی از دوشش برداشته شده"همان بهتر که به دنیا نیامد"
خیره شده بود به سقف.خسته بود از بوس و کنارهای بعد از دعوا،می دانست که او هم خسته است.
چشمش به خشکی افتاد ،دست و پایش را گم کرد.دریا آرام بود و آبی...
بسته های کاغذ را با دقت توی قایق چید و قلم ها را ریخت توی جعبه ای و آرام درش را بست.چاقویی که تازه خریده بود و تیزش کرده بود برداشت،به همه چیز نگاه کرد ،فکر کرد به هیچ چیز دیگری این همه محتاج نیست.یادش به شرابی افتاد که سال ها پیش انداخته بود،می توانست همراه خوبی باشد...
خشکی نزدیک می شد و نزدیک تر...
کاغذ و قلم ها را به جزیره آورد،ساعت ها خیره شد به آن ها،بعد مثل این که الهامی به قلبش رسیده باشد برخاست و جامش را پر کرد،جام پر و خالی شد ،یک قطره هم توی بطری نماند.سرش گیج رفت...گیج...گیج... قلبش گرم تر از همیشه بود با این که حس می کرد زنده بودنش حتی برای خودش هم مفید نیست.تیزی چاقو زیر نور برقی زد،همه جا تلو تلو می خورد،چاقو دور و نزدیک می شد.چشم هایش را بست و چاقو را کشید روی رگ های دستش،دوباره کشید.سرخوشانه برخاست ،تلو تلو می خورد و خون می ریخت...
صدای آژیر شنید،چشم هایش را باز کرد ،همه جا سیاه بود اما... خانه پر از خون بود...
**
جزیره ها تمام شد!
به دنیا که آمدیم... یادت هست؟
سرش را از روی زمین بلند کرد،به دست هایش نگاهی انداخت،می سوختند.پوستش برگشته بود و رنگ گوشت فرو می رفت توی مردمک ها،دخترهای زیادی بازی می کردند و یکی هم بالای سرش ایستاده بود و با ترس نگاهش می کرد.چه اتفاقی افتاده بود؟خرگوش های خوش حالی که دور پسرک و شمع ها یش می چرخیدند چقدر نا آشنا بودند روی دفتری که حالا توی دستش بود.دختر می گفت:دیکته داریم!دیکته؟!چه لغت عجیبی.... تکرار کرد... دیکته؟!
انگار روی ابرها داشت راه می رفت،سرش تمام تنش را بالا می کشید،همه چیز نا آشنا بود.
دستمال توالت را گرفت و کشید،می چرخید و می چرخید و نوار باریک دستمال مثل طنابی از توالت تا اتاق کشیده شده بود .با چه ترفندهای و نگاه های غمگینی دستمال را گرفتند و نشاندند... چه اتفاقی افتاده بود که خودش هم نمی دانست؟همیشه یک نفر مواظبش بود.
روی فرش ها که می نشست و داغ می شد چه لذتی داشت ،اگر چه مادر همه چیز را وحتی او را به زور می شست.
گل سرخ را که دید ،رفت به بعد از ظهرهایی که می نشست و حرف هایش را برای گل ها می گفت ... انگار از یک دریچه ی تنگ به دالانی وسیع می رفت...آدم ها و اشیا متفاوت که همگی آشنا بودند حالا...
چقدر دلش می خواست هرگز چیزی به خاطرش نیامده بود و همه کس و همه چیز برای همیشه نا آشنا می ماند.
تکه ای نان در دهان گذاشت و با صدای بلند گفت :پارو!صدای خودش را شنید.چقدر غریبه بود با صدایی که از حنجره اش آمد و از دهانش بیرون پرید و توی سرش پیچید،انگار آرامش بدنش به هم ریخته بود و خاری گلویش را بریده بود و کاسه ی سرش مثل یک کوزه در دست دیوانه ای که هی درونش فریاد بزند بازیچه ی صدایی نا آشنا شده بود،هی می پیچید،می پیچید...
****
کارش شده بود این که دراز بکشد روی تخت و چشم بدوزد به سقف،آن قدر خیره نگاه می کرد تا خوابش ببرد و البته خوابش می برد پیش از آن که فکر های آزار دهنده سراغش بیایند و او مثل آن شب به یک جست پایین بیاید و بدود تا به حمام برود...
به آشپزخانه رفت و هر چه قرص بود حل کرد توی آب لیوان ،دوش که باز بود و بخار همه جا را گرفته بود و وان بزرگ و کثیف دهان باز کرده بود تا ببلعدش ،لیوان را نزدیک آورد و نزدیک تر،چشم هایش را بست و سرکشید.معده اش نمی پذیرفت انگار و بینی اش تحمل آن همه بوهایدرهم و برهم را نداشت.نصفش را بالا آورد...کثیفی ی وان چه اهمیتی داشت حالا که باید تنش را به خاک می مالیدند و اصلن خودش خاک می شد.خزید و رفت توی آب،پاهایش را شل کرد تا بالا بیاید،بالاتر و بالاتر،نوک انگشتها از آب بیرون آمد،خندید!انگار اولین بار بود که پاهایش را می دید.به یاد تولدش افتاد که چرایش را خودش هم نمی دانست.خیلی وقت ها پیش می آمد که چرایی ی خیلی چیزها را نمی دانست... اصلن چطور ممکن است آدم یاد چیزی بیفتد که آن را ندیده و درک هم نکرده آن را؟چه حسی و نیرویی است درون آدم ها که می کشاندشان به چیزی که خودشان نمی دانند چیست و برای چه هست؟مثل همیشه در این چرا های تو در تو غرق شد و بعد مثل همیشه گفت چرا باید در هر چیزی پی ی دلیلی گشت؟
حالش باز به هم خورد،سرش سنگین شده بود و در آن گیر و دار سوزش معده و عق هایی که از اعماق درونش بالا می آمد و سرگیجه ی دوست داشتنی ای که مثل گیجی های زمان مستی بود فکر کرد "حالا می روم به سمت آن دو ماهه ای که همان بهتر که به دنیا نیامد"...
وسط این گیر و دار که سرش کم کم داشت می رفت زیر آب ،باید برادر کوچک و فضولش را شاشی آن قدر فشار می داد که می دوید به سمت توالت و بعد از خلاصی از آن همه آب که داشت می ترکاندش ،بیاید به سمت صدای آبی که از حمام می آمد و در را باز می کرد تا کنجکاوی اش را پاسخی گفته باشد یا به خیال خودش پدرو مادرش را به دام بیندازد آن وقت شب!
باز باید بار تنهای اش را چند روزی می بست توی چمدان و روی تخت بیمارستان بغل می کرد یا توی راهرو های سرد و بی روح آن جا با خودش این ور و آن ور می برد...
این خیره نگاه کردن ها به سقف،خودش می آمد و سقف مثل مادری که برای طفلش لالایی می خواند ،می خواباندش تا باز حمام و لیوان و بیمارستان تکرار نشود...
این طور نوشتن واقعن که کار دشواری است ،خودت هم نمی دانی که بعد از این چه خواهی نوشت و کی می نویسی؟یک روز ناخوشی و نمی نویسی یک روز احساس می کنی باید بنویسی!زیباست این تجربه ی تازه...
پارس می کرد بی هیچ توجهی
از پنجره به بیرون نگاه کرد، صدایش را تعقیب می کرد در تاریکی ی شب،بی هیچ نوری،در فاصله ای کمتر از نیم متر ایستاده بود و پارس می کرد.تنها یک دیوار فاصله بود میان شان.همیشه انگار فاصله ای هست که آدم را نگه می دارد از هر چه تهدیدش می کند و یا هر چه بی هیچ تهدیدی می ترساندش.همین که دیوارها برداشته شد،انگار همه چیز یکی می شود در هم فرو می رود... فرو می رود... همه چیز یکی می شود، فاصله ای نیست....
زندگی ها که منطبق شد و روی هم افتاد دیگر دست و دلت همیشه باید بلرزد که یک جای کار می لنگد،دست خودت هم نیست.
وقتی با ناف وصل شده ای به مادرت،وقتی نطفه ای از کمر پدر تو را به دنیا می آورد،می آیند تا زندگی ات را منطبق کنند بر هم، راه بگذارند پیش رویت.
پدر از کارش بر می گشت، به نمایشگاه کتاب سری زده بود و کلی کتاب با خودش آورده بود،برای هر کدام یکی و برای او چند تا ،همه هم از یک نویسنده ،از همان هایی که پدر می پسندیدشان و حالا که دخترش به راهی خلاف افتاده بود به گمانش،نیز بود تا ذهنش پالایش شود.
کتاب ها را گرفت و خواند ،هیچ چیز حتی ورق پاره ای هم ناخوانده نمانده بود در خانه ،همه چیز از چشم و ذهن و گاه صدایش گذشته بود.
اعتیادش از همان جا شروع شد. از همان وقت هایی که با اضطراب ،کتاب های امانت گرفته شده را می پیچید لای روزنامه و می خواند.همیشه کتاب درسی کنار دستش بود و گوشه ی آشپز خانه ،جایی که هیچ کس متوجه حضورش نبود به خواندن مشغول می شد.اگر هم مادر سر می رسید،زیر یخچال بهترین مخفی گاه بود برای کتاب های ممنوعه ای که می خواند.
دالان های پر از خار بر در و دیواری که هر روز از آن ها می گذشت و هر لحظه،تیرهایی که از هر سمت به سویش می آمد،نفسی که می رفت و به سختی بر می گشت،همه چیز انگار...
نایلون را با حالتی بچگانه روی سرش می کشید ،مادر بود که فریاد می زد تا دوباره تکرار نشود.حس خوبی بود وقتی با یک دست بینی اش را می گرفت و با دیگری دهانش را ... طناب ها هر کجا ممکن بود در ذهنش آویزان شوند،گاهی از درخت،گاهی نرده و گاهی حتی از آهن های بی رمق و بی طاقت لبه ی بام.
وقتی که می چپانندت توی قالبی که منطبقت کنند بر هرچه می خواهند ،تو حالا هر چه می خواهی تلاش کن...
پارس می کرد و دور می شد بی هیچ توجهی که کسی ایستاده این طرف و نگاهش می کند...
--
دو سه روزی نیستم .وقتی بر می گردم ،احتمالن باز هم می نویسم بقیه اش را!تمرین و آزمون خوبی است برای نوشتن.
می خواهم داستان جزیره را در چند قسمت بنویسم.و هر کدام را همان وقت که بنویسم درون وبلاگ خواهم گذاشت بی هیچ ویرایشی.به نظر کار دشواری است اما سعی خودم را خواهم کرد و منتظر نظرات شما هم می مانم و استفاده می کنم.
پناه گاهی برای لیلا
پارو که می خورد توی آب ،موج بر می داشت و آرام آرام دور می شد.قلبش از ناباوری ی این رهایی داشت می ترکید اما دست ها را با آرامش تکان می داد،پاروها تکان می خوردند ،موج ها دور...دور...
تا چشم کار می کرد آب بود،هوا آرام و موافق. تن را رها کرد در آسودگی ی خیال و بی واهمه ی آب و هوا و قایق فرو رفت توی خودش.
تمام دارایی اش را با وسواس چیده بود توی قایقی که حالا روان بود.
بچه ها فریاد می زدند"لیلا"!و همه جیغ کشان به سمتی فرار می کردند و این شده بود تفریح و بازی شان که همدیگر را بترسانند از او.
از کنار لیلا گذشت.اولین بار بود که احساس عمیق درد انسان ها و تنهایی را می فهمید.وقتی آن قدر با سواد شد که بتواند بنویسد علی و لیلا ،آن قدر خوش حال بود که به هر بهانه ای از خانه بیرون می زد تا لیلا را ببیند.
بشقاب انگور را گرفت طرف او ،دود سیگارش را فرستاد توی هوا و با شک به چشم هایش خیره شد.انگورها را برداشت و گذاشت روی دامنش و دوباره پک زد .نشستن جایز نبود.پدر اگر می فهمید عصبانی می شد حتمن.
لیلا با ان لباس های رنگارنگ و دامن های پرچین اش و علی با آن کلاه نمدی و کت بلند ؛انگار که از دوره ی قاجار پرتشان کرده بودند دور میدانی که کلی مدرن شده بود حالا...
انگار لال بود.اصلن حرف نمی زد فقط نگاه می کرد و سیگار می کشید ،آن قدر که سیگار شده بود از اجزاء صورت و دستش.همیشه هم "تیر"می کشید.جوی آب مزه ی دهان لیلا را می برد به همه جای شهر ،آن دورها که قدم لیلا سال ها بود نرسیده بود به آن جا ،درست مثل صدایش که تا به حال کسی نشنیده بود.
آدامس تعارفش کرد،با سر گفت نه!ترسید و دوید به سمت خانه! چه شده که لیلا از من چیزی نمی گیرد؟
تمام فکر کودکانه اش را لیلا پر کرده بود با آن دست ها و موهای حنایی.
مادر که کاسه ی آش را به دستش داد تا ببرد برای لیلا .با تردید بیرون رفت.اگر باز هم قبول نکرد چه؟چرا از من عصبانی شده؟... کاسه را گرفت و برای اولین بار جلوی چشمانش برخاست و در چوبی را باز کرد و رفت تو!داد زد:بیا تو!
پاهایش سست شد ... پس لال نبود؟حالا که عصبانی شده چه بلایی می خواهد سرم بیاورد؟... بوی کاه گل و راهروی تاریک مکیدش به درون،محو زیبایی اش شده بود با آن دیوارهای گاه گلی.جلوتر نرفت تا این که با کاسه ی خالی برگشت...قدش فقط کمی بلند تر از زانوی لیلا بود.
فردا که از مدرسه بر می گشت،سری که به نشانه ی سلام تکان داد ،اشاره کرد بیا بشین!همه چیز غیر طبیعی شده بود انگار... دل به دریا زد و نشست.دود را که بیرون داد و دهان که باز کرد حرفی بگوید ،دهان بی دندانش را دید،لیلا چقدر پیر بود...
"پسرم توی تظاهرات،توی همین میدون شهید شد،هنوز انقلاب نشده بود،اون عکس پسرمه... می بینی؟"دوباره به سیگارش پک زد.
آسمان آبی بود و هنوز از باد و باران خبری نبود به این زودی ها،دست هایش را فروبرد توی آبی که نمی دانست به کجا می بردش...
لب های بی رمقش را روی پیشانی ام می گذارد و می گوید:تو از خودمانی!شهری نیستی.لبخند می زنم.از پشت عینک ته استکانی اش نگاهم می کند بلند می خندد و می گوید:ها والله!
ما را به خدایش می سپارد و راهی می کند.
صدای هیچ کس را نمی شنوم وقتی دره های ِ تا بی نهایت سبز را نگاه می کنم.درخت های بلوطی که برای اولین بار می بینم.همه چیز طبیعی و وحشی است.بالاخره به مقصد رسیده ایم و من به آرزویم؛می توانم بیرون بجهم و بدوم تا هر جا دلم خواست.علی به رود اشاره کرد.من انگار منتظر همین اشاره ،دویدم به سمت رود.به بلندای چشمه رسیدم...قرمز... آبی... زرد...
رنگ های ممنوعه پوشیده اند و رفته اند توی آبِ رودی که تا گردنشان را خیسانده.زیر پایشان پتوهایی که شب زیرش می خزند در انتظار و التماس دست مهربانی که گهگاه از روی هوس،نه از روی عشق ،به سویشان می آید.می خندند و لگد می کنند.عرق هوس ها را که به تار و پود پتو رخنه کرده می شویند و خودشان را به نادانی می زنند و از خوشی های می گویند که هرگز نداشته اند.غمناک نگاهشان می کنم.صدای محمد بود انگار که گفت:زندگی شان همین است.
سیاه می شود و قهوه ای روزگاری که گذرانده ام.بنفش می شود،جیغ می کشد،دهان باز می کند...سیاهم من،سیاه تر از آنچه فکر می کنم.
قلبم بیرون می پرد ،نمی توانم بگیرمش،شور می زند!به در و دیوار می کوبد خودش را .دست هایم می لرزند،صدایم می لرزد،اشک هایم...می ریزند،دهانم باز می شود و جیغ می کشم.
آتش را که رویش آب بریزند سرد می شود،انگار نه انگار که اصلن آتش هم بوده... اما هنوز شعله می کشد،می رود تا آسمان،می رود تا چشم هایم،تا اشک هایم...می ریزد.
با این همه سیاه یا حتی با این همه رنگ های ممنوعه ... تاوانش را از که باید پس گرفت؟
می خندند و لگد می کنند.نمی دانند چرا؟فقط می دانند که باید لباس ها را و پتو ها را و تمام هر چه هست که از عشق نیست در آب بشویند تا برود و جایی به ریشه ی گلی برسد تا گلبرگ هایش را از غم بترکاند...همیشه چیزی هست تا سرگرم مان کند،تا چین و چروک ها خودشان بیایند و بنشینند دور لب ها و چشم ها و پیشانی...
نفرتم را دلم می خواهد تف کنم روی کاغذ،دلم می خواهد تف کنم توی صورت خودم...
زندگی شور است مثل موی بزی که فرو کرده باشند توی دهنت،گستاخ است مثل چشمهای بز که زل زده باشد توی چشم هایت،نا مهربان است مثل لرزشی که سرتاپایت را می لرزاند ،وحشتناک است مثل من،مثل او... مثل همه...
نفرتم را می خواهم مچاله کنم م چ ا ل ه ،می خواهم حرف به حرفش کنم،کلمه شود،جمله بسازم ،بنویسم و پرت کنم توی صورت خودم،توی آینه هم نه!صاف توی صورت خودم... پرت کنم خودم را،کلماتم را،آب کثیف رود را... همه را توی زندگی...
لباس های خیس شان را می چلانند توی آب رود و می خندند .دوباره فرو می رود توی آب . گاهی که بیهوده سرخوشند،دست هایشان را به هم می دهند و راه می روند...
باید اشک باشی تا بفهمی ... دست به دست هم که دادند،زنجیر که شد یک زنجیر بلند،دست و دلت می لرزد که زندگی کنی،تا هی بنویسی و پاره کنی،تا هزار و یک دلیل دیگر باشد که از خودت بدت بیاید و هی تف کنی تا بپاشد به سر و رویت...
چشم به راه مان نشسته و با نخ عینک ته استکانی اش ور می رود،به رویمان لبخند می زند...پیشانی اش را نگاه می کنم،چشم ها...لب ها..."مش میرزا آقا"!سرگرم چه بوده ای که چین و چروک ها ناگهان آمده اند؟
خوش حال می شوم در مدتی که نیستم مهمان وبلاگ دیگرم هم باشید...
سر گشته در این مرحله چون گوی بماندیم
زان سوی نرفتیم و از این سوی بماندیم
تو آب روان بودی رفتی سوی دریا
ما سنگ و کلوخ ایم و ته جوی بماندیم
قسمتی از شعری است که بعد از مرگ هدایت سروده شده توسط "مسعود فرزاد" ...
باز هم تقدیم به صادق هدایت...

نام این پست را به پیشنهاد دوست عزیزم رضا(گولم)ترنج نهادم و شعری از مولوی که در کامنت نوشته:
گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجد
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتم من آن غریبی از شهر آشنایی
...
می نشینم درست وسط نقش قالی،دستم را دراز می کنم و دور می زنم و خط می کشم دور تا دورم را.می سوزد انگشتم...فرو می روم ،استوانه ای که در اعماقش نشسته ام...حتی وقتی می ایستم باز هم با نوری که آن بالا بالا ها می بینم خیلی فاصله دارم.
چشمم به آینه می افتد .عروسکم را بوسیدم و جلو آینه رفتم،چقدر شبیه هم بودیم.حالا بعد از این همه سال هنوز هم شبیه اش هستم،انگار فقط قد کشیده ام... آتش درونم زبانه می کشد.جام را بالا می برم و به سلامتی ی آینه می نوشم!استوانه تنگ می شود... تنگ تر.فشارم می دهد ،صدای استخوان های عروسک را می شنوم که می شکند،خرد می شود... له شده انگار و من هنوز مستم.دردش چقدر لذت داشت...
حتمن نقش قالی آن بالا تکمیل شده ،من درست آن نقطه ی سبز وسط ترنجم اما توی زمین،احساس خوبی دارم،عروسک له شده و مست است هنوز ... به سلامتی ی آینه...! زشت و زیبایی وجود ندارد اما،که آینه نشانش دهد،اصلن انگار خوب و بدی نیست توی این دنیا... شاید به ازل برگشته ام... زشت و زیبا کدام است؟درست و نادرست؟!هیچ نیست این جا فقط انسان است ... فراوان... نگاهشان می کنم.چشم هایم را به چشم هایشان می دوزم ... بعضی ها چقدر آشنایند...پیش می روم... همه چیز نیست می شود.چرا تاریک شد؟تاریک و پر خون است...می کِشندم...گریه می کنم.نا آشنایند این ها همه... کجا رفتند ؟!
از شیره ی جان انسانی می مکم... در چشم هایش خیره می شوم... نیست... آشنا نیست...
عروسکم را می بوسم چقدر پر از خوب و بد شده این جا... چه اتفاقی افتاده؟
می گویند"بلی"بر زبانم جاری شده... من نگفتم...یادم هست،نگفتم!حتی نشنیدم"الست بربکم"... من فقط به چشم های آشنا نگاه کردم و ناگهان همه جا تاریک شد... تاریک شد و همه گم شدند.
شبیه عروسکم شده ام... حالا هم که عروسک خرد شده و توی زمین است...
این همه سال چقدر مرا با درست و نادرست به بازی گرفته بودند... حالا دوباره انگار برگشته ام به جایی که باید می بودم.
سرم را بلند می کنم.نشسته ام وسط قالی ... پدر و مادر آمده اند عروسکشان را از من می خواهند!نمی توانم... نه!نمی توانم...
به آینه نگاه می کنم... جام را بالا می برم و می زنم به جامی که"او"درون آینه در دست دارد.به چشم هایش خیره می شوم... چقدر آشناست... مستم... این بار از نگاه های آشنا...

( فردا وبلاگم یک ساله می شود!فکر کردم چیزی بنویسم این جا بعد از مدت ها بد نیست!)
ذهنم را رها کردم و دستم را روی کاغذ گذاشتم.نتیجه این شد:
یک،دو،سه، شروع می کنیم...زندگی را چه کسی حق دارد شماره بدهد؟برای شروع زندگی وقتی که خودمان اصلن نمی دانیم چرا و چگونه باید زندگی کرد؟هر کسی از راه می رسد شماره می دهد...یک،دو،سه...و ناگهان باید بپری وسط زندگی...اگر هم شیرجه نزنی هل ات می دهند... بهتر است خودت بروی.لااقل سعی کن این یکی اجباری نباشد!!
شیرجه بزن...
خیس زندگی شده ام،بدون این که جرعه ای نوشیده باشم از آن،شنا کردن هم بلد نیستم.گفته اند "کم کم یاد می گیری".با جریانی که دارد و گاه به این سو و گاه به آن سو می رود،گاهی گرداب است ...باران...برف....
هنوز مانده ام میان چه کنم های این وحشی...
به هر سمتی که می روم یا جهت اش عوض می شود یا خودم باز نمی پسندم... باز باید برگردم.
هر طور که شنا می کنم نمی شود.به دیگران گاه می کنم تا یاد بگیرم شاید ... نه!نشد... نفر بعدی...باز هم نشد.نه!نشد...نشد...نشد...
بالاخره تصمیم می گیرم بایستم و فکر کنم...
کم کم دارم می فهمم چه کنم که باز یکی می شمارد:یک،دو،سه....
وقت ات تمام شد!بیا بیرون!!!!

اواخر دی ماه است و یلدا یاد آور دوستی هایی است که در اینترنت پاس داشتیم و دعوت کردیم و دعوت شدیم به بازی ی یلدا.متاسفانه مدتی نبودم و حالا می بینم بزرگترین و کوچکترین دوست های اینترنتی ام (جلیل صفربیگی و مرضیه ی عزیز) مرا به این بازی دعوت کرده اند.اگرچه شاید دیر اما به خاطر دوستی ها می نویسم:
- هوای ابری و رعد و برق و زیر باران رفتن را به شدت دوست دارم.
- دلم می خواهد روزی برسد که بتوانم تمام دنیا را بگردم مهم نیست 80 روز طول بکشد یا بیشتر ،تا جایی که عمرم کفاف دهد.البته بیشتر از همه مصر و ایتالیا را دوست دارم ببینم.
- عاشق خیلی ها هستم که یکی شان فروغ فرخزاد است (هیچ کدامشان را هم از نزدیک ندیده ام و دلم می خواست که ای کاش می شد)
- حوصله ی هیچ کس را ندارم و اغلب اوقات بعد از چند دقیقه صحبت کردن و با دیگران بودن حوصله ام سر می رود .البته اخلاق خوبی شاید نباشد اما من آرزو نمی کنم بتوانم تغییرش دهم.
- موسیقی را با صدای بلند ترجیح می دهم گوش کنم و احساسات و حرکات خاصی موقع شنیدن آهنگ ها دارم.توضیح بیشترش لازم نیست. گمانم سر بسته بهتر باشد.(چشمک)
به رسم بازی ی یلدا باید پنج نفر را دعوت کنم من هم دوستان خوبم: حسین شکربیگی- محمد خورشیدی-شبلی(مهرک)نفیسه نواب پور- فروغ(سقف سکوت) را به بازی دعوت می کنم ولی چون خیلی وقت گذشته اگر حوصله داشتند بازی کنند. برای همه ی دوستان عزیزم شاد زیستن و انسان بودن و ماندن را آرزو می کنم.
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی...
"احمد شاملو"
کارت پستال را گذاشت روبرویش تا طرحی بزند از بهار و کلبه.
"خالق بودن حس خوبی است"
خط کشید و خط،خط،خط و خط... پاییز شده بود انگار، سرد بود و بی برگ.حصارها را بلند کشیده بود.
"می توانستم پاک کن بردارم و پاکشان کنم ،اما من طرح را از حصار شروع کردم و چقدر هم بلند... خالق بودن احساس خوبی نیست!"
وسط اقیانوس ایستاده بود و با ماهی یی حرف می زد که از ساحل درست مثل یک سگ با وفا دنبالش بود.گرم صحبت شد، سرش را که بلند کرد هوا تاریک بود و اقیانوس بی پایان،سردش بود و توان راه رفتن نداشت،آب اقیانوس یخ زده بود،ماهی یخ زده بود،پاهایش... حرفهایش...دست هایش.
بیدار شد،می لرزید از ترس،کابوس وحشتناکی بود...
همه چیز طبیعی بود،درست مثل آفتابی که در آسمان باشد و سرمایی که همزمان در هوا.
چاقو را گرفت زیر آب،همه جا سرخ شد درست مثل چشمهایش.طناب را از دور گردنش باز کرد،سیاه بود درست مثل صورتش.نمی پسندید هیچ کدامشان را! رابعه هم نبود که با خون شاهرگش شعر بنویسد بر در و دیوار حمام ...
دست هایش را باز کرد و شبانه دوید به سمت دریا که می خواندش ،حالا وسط دریا آبی بود،درست مثل آرامش.
دردهای کشدار سرش که شروع شد،یاد باریکه های درد افتاد روی پیشانی اش.
"چرا همه ی شب های من یلداست؟چرا تاریکی جاری شده میان رگ های زندگی ام؟.... راهی است که دیر یا زود باید بروم... درست مثل اقیانوس که تا وسطش رفته ام.یخ زدن این و دردناکی ی آن،هر دو سهم من است از بودن... پس..."
آبی شد،درست مثل آرامش...

آهای با تو ام!کجا می ری؟!گوش همه ی دنیا رو به روی صدات کر کردی،صدای منو که می شنوی !ها؟نگو که نمی شنوی،با تو ام... از زندگی ات راضی هستی یا نه؟
دود سیگارش به آسمان می رفت و خاکسترش روی مورچه می ریخت ،زانو هایش را جمع کرده بود توی شکمش و مدام پک می زد.
به نظرم خیلی احمقی!چرا؟... می پرسی چرا؟چون داری خودتو گول می زنی،یکبار هم که شده آروم تر حرف بزن تا تو هم بفهمی که کسی حرفا تو نمی فهمه... خودتو گول نزن !زود باش!حرف بزن...طوری که همه ی ما بشنویم... همه ی آدما بشنون...
فقط باید روی همین موزاییک راه بری... حالا بگو... راضی هستی؟از زندگی ات راضی هستی؟... لعنتی...
پایش را محکم کوبید روی موزاییک.
حالا راحت شدی؟باید ازم ممنون باشی... فهمیدی؟ مطمئن باشم دیگه حرفی نمی زنی؟... خوبه... این طوری خیلی بهتره،حرفا تو با خودت ببر اون دنیا... اون جا شاید.....

برای خوش بخت بودن،به هیچ چیز نیازی نیست،جز به نفهمیدن و یأس انسان امروزه یأسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ،زاییده جهلش نسبت به خویش است."
به اینجا که رسید،کتاب را بست،دلش می خواست پرتش کند و به دیوار بکوبدش،از این همه نسبیت خسته بود،همه چیز نسبی است ،تاریخ نسبت به ما و ما نسبت به آینده... حتی چیزهایی که با قاطعیت و یقین گفته و نوشته می شوند... می خواست بنویسد،از هر آنچه آزارش می داد ،اما مدتها پیش تصمیم گرفته بود چیزی ننویسد،نوشته هایی که داستان نبودند و علاوه بر همه این ها ،دوست ترین هایش هم شعار خطابشان می کردند.می اندیشید که زندگی اش چقدر به شعار نزدیک است و چرا نوشته هایش شعارگونه اند؟
پنجره قدی با قاب چوبی که پشت خودش درخت انار و گلهای محمدی داشت ،تنها منظره ای بود که دوست داشت همیشه رو به رویش بنشیند ... میزش درست رو به روی همان پنجره بود و جز او و کاغذ و قلم هایش چیزی نبود داخل فضای به آن بزرگی،روزهایش را همان جا به شب می رساند و شب هایش را که دیگر خواب در آن معنی نداشت همانجا می گذراند.از زمانی که دیگر نمی نوشت فقط فکر می کرد و قدم می زد.ذهنش درگیر شده بود با شعارها...در هر اتفاق زندگی اش و حتی حرف هایش دنبال ردپای شعار می گشت... زمین زیر پایش می لرزید،با خودش فکر کرد که دیگر این خانه سست تر از آن است که بتوان درونش ماند. می گشت و می گشت طول و عرض اتاق را ،همین طور که قدم می زد،قدم به قدم و با هر طنین صدای برخورد پاهایش با زمین،تکه ای از دیوار فرو می ریخت... می ریخت...
موریانه ها از لابلای خاکروبه ها هجوم آورده بودند و تمام اتاق را گرفته بودند...تنش می سوخت،آن قدر توان نداشت حتی که خودش را به میز برساند و نوشته هایش را نجات دهد...ذره ذره میز و کاغذها را جویدند .همه چیز در چشم به هم زدنی نابود شد... نه از پنجره خبری بود ،نه از دیوار و نه از میز...
برای لحظه ای ،بعد از آن همه زجر و جان کندن ،احساس عمیق آرامشی پیدا کرد.دراز افتاده بود روی زمین،موریانه هایی که از سنگینی جنازه اش جان به در برده بودند،تن های سنگین شان را از میان خون های داغ بیرون می کشیدند و با خطی باریک و قرمز به دنبالشان،کشان کشان می رفتند... و او حالا آرام افتاده بود ،بی دست،بی پا،بی چشم... دیگر خیلی دیر بود که بفهمد زندگی حقیقت ندارد...

وقتی فلاکت آدم را قوی می کند، حتی اگر تف هم به صورتت بیندازند ،باکی نداری از بی حرمتی ای که به تو شده...
مدام با خودش کلنجار می رفت،با دیگران و عقایدشان،به فلاکت رسیده بود...قوی شده بود...ایستادگی در برابر هر کس و هر چیز برایش آسان بود به خصوص در برابر خودش...
حالش از خودش به هم می خورد.لبریز شده بود از نفرتی که در برگرفته بودش ،باید فکری می کرد برای خلاصی از این نکبت و نفرت...
خودش را لخت کرد ،با برگ تن پوش ساخت و به کوهی رفت که همیشه از دور تماشایش می کرد... می خواست خودش را پیدا کند، از اینهمه تکرار خسته بود...حتی از تکرار رفتن در پی یافتن خودش...
این بار اما امیدوار تر بود از همیشه... انسانی را در وجودش داشت که می بایست باشد و می خواست باشد...
حامله شده بود،درد می کشید... لحظات آخر بود،باید به دنیا می آمد،وقتش رسیده بود... درد...فریاد...درد...درد...درد...فریاد...خون... و...
بعد از آنهمه رنج و تجربه باز متولد شد.در آغوشش گرفت،نوازشش کرد،ناباورانه نگاهش کرد و طرحی را که برای آینده اش ریخته بود باز مرور کرد در ذهنش...
از زادن و زاده شدن شادمان بود،بار سنگینی از دوشش برداشته بود...خودش...نه دیگری...
بزرگ می شد و بزرگتر ،زودتر از زمان معمول برای رشد یک انسان،گذشته را می ساخت به شکل آینده ی رویاهایش...برگ می شد...بزرگتر و امیدش پررنگ تر.
بر خلاف روزهای اول که بی تاب می شد و درد چنگ می انداخت به وجودش و تحمل کردن برایش دشوار تر می نمود از زندگی کردنی آن چنان،که از آن رها کرده بود خودش را،حالا سبکبار بود و امیدوار...
سختی ها لذت شده بودند برایش و زخمها التیامی بر درد بودنش...
وقتی با خودش تمرین می کرد و بزرگ می شد،بهترین لحظات زندگی اش بود. داشت کم کم یاد می گرفت چطور می خواهد باشد و که باید باشد؟
آنقدر به سرعت بزرگ شد که دیگر وقت رفتنش رسید.پارچه ها را بافته بود و لباس ها را دوخته...پوشید و از کوه سرازیر شد.
بعد از مدتها می رفت که خودش باشد و رها زندگی کند.
طاقتش تمام شده بود.باید فکرش را عملی می کرد.خودش را لخت کرد.با برگ تن پوش ساخت و راهی کوهی شد که همیشه از دور فقط تماشایش می کرد...

آینه بزرگ و قدی،توی راهرو بود.کارش این چند روز شده بود این که جلو آینه بایستد و خودش را تماشا کند.
ایستاد.چشم دوخت به چشمهای درون آینه.مردمکها کوچک و بزرگ می شدند،کوچک،بزرگ،بزرگتر و ناگهان کوچک....
من....من کی هستم؟
چند بار اسم خودش را تکرار کرد،هر چه بیشتر می گفت غریبه تر می شد از خودش،تا جایی که دیگر می ترسید از دیوارهای پشت سر.از دستها.پاها.از چشمهایش....از خودش می ترسید.بیشتر خیره شد به چشمهای تصویر.بزرگ و کوچک،بزرگ و کوچک،کوچک